گوناگون20
اجتماعی ، فرهنگی و ...

«اطلاعات دانش نیست.» -- انیشتین
 
چند سال پیش سردرگم شده بودم. احساس خستگی، ترس، تردید، اضطراب و شکست می‌کردم. در بن‌بست کاری گیر کرده بودم و از انتظارات جامعه به تنگ آمده بودم. نمی‌دانستم واقعاً باید با زندگیم چه کنم.
آنقدر برای خودم ارزش قائل بودم که بخواهم زندگیم را تغییر دهم اما نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. روزها را با این امید می‌گذراندم که اوضاع تغییر کند--که بتوانم از زندگی که روحم دیگر تحمل آن را نداشت فرار کنم.

بدترین قسمت ماجرا اینجاست که من طوری زندگی می‌کردم که جامعه از من انتظار داشت. اینکه کار مطمئنی پیدا کنم و سخت کار کنم ، پله‌های ترقی را بالا بروم.

نمی‌دانم شما چطور هستید اما درمورد من، این رفتارهای درست، همه لذت زندگی را برایم نابود کرد.

تصور کنید که در وجودی که راضی‌تان نمی‌کند، گیر افتاده باشید. وقت باارزشتان را به انجام کارهایی تلف کنید که واقعاً دوست ندارید. و از اینکه بخواهید این خاص بودنتان را اعلام کنید بترسید. آخرهفته‌ها خوش بگذرانید و از رسیدن هفته بعد واهمه داشته باشید. شاید لازم به تجسم کردنش نباشد؛ شاید زندگی شما هم دقیقاً شبیه به من باشد.

بعد انگار چیزی مثل یک چکش به سرم اصابت کرد. قبلاً هم شنیده بودم اما هیچوقت به آن دقیق نشده بودم. انگار صدایی از اعماق ذهنم خیلی واضح و بلند با من حرف می‌زد.

«خود واقعی‌ات را کشف کن و همه جنبه‌های خاص بودنت را به دنیا نشان بده. اگر می‌خواهی یک زندگی غیرعادی داشته باشی این تنها راه توست.»

این توصیه را طوری دنبال کردم که انگار زندگی‌ام به آن وابسته بود. و می‌توانم بگویم که از آن به بعد زندگی‌ام بسیار بهتر شده است.

به جرات می‌توانم بگویم که عاقلانه‌ترین جمله‌‌ای که تابحال شنیده‌ام این بوده است:

اگر می‌خواهی یک زندگی فراعادت داشته باشی، لازم است که بدانی واقعاً که هستی و برای این منظور باید خود واقعی‌ات را کشف کنی.

این ۶ سوال زندگی من را برای همیشه متحول کرد. با اجازه دادن به شما برای کشف خود واقعی‌تان به شما هم کمک می‌کند زندگیتان را تغییر دهید. برای این منظور باید بفهمید چرا به این دنیای بزرگ پا گذاشته‌اید.

منظورمان خودی که دیگران می‌خواهند باشید نیست یا خودی که سعی می‌کنید برای گنجاندن در جامعه آن را تغییر دهید. درمورد خود واقعی‌تان حرف می‌زنیم--خودی که می‌خواهد خصوصیات خاص شما را به دنیا نشان دهد.

با پاسخ دادن به این سوالات علایق، توانایی‌ها، ارزش‌ها، امیال و انگیزه‌های خاص خودتان را پیدا می‌کنید.

شما یک هدف خاص دارید. پیدا کردن پاسخ به این سوالات به شما این امکان را می‌دهد خودتان را با این هدف هماهنگ کنید و جادوی واقعی را وارد زندگی‌تان کنید.

شناخت خود بالاترین دانشی است که می‌توانید به دست آورید. چرا؟ زیرا توانایی شما برای برآوردن امیال خاص درونی‌تان، توانایی شما برای برآوردن قدرت خود را تعیین می‌کند و این درمقابل کیفیت زندگی شما را مشخص می‌کند. 

سوالات زیر برای کمک به شناختن عمیق خودتان و پیدا کردن چیزی که واقعاً برایتان مهم است، طراحی شده است. همه ما یک توانایی غیرقابل‌پیش‌بینی داریم؛ این تمرینات برای کمک به شما برای پیدا کردن این توانایی‌ها در خودتان طراحی شده‌اند.
 
۱. چه چیزی است که من در زندگی واقعاً دوست دارم؟

هر چیزی را که درمورد این جهان و آدمهایی که در زندگی‌تان هستند دوست دارید را لیست کنید. درمورد هر فعالیتی که شما را به هیجان می‌آورد و سرزنده‌ترتان می‌کند فکر کنید. این می‌تواند هر چیزی باشد: موسیقی، ورزش، آشپزی، تدریس، یادگیری، تماشای فیلم و … در عشق شما به این چیزها شوری عمیق نهفته است.

۲. تا اینجا در زندگی چه دستاورهایی داشته‌ام؟

تمام لحظاتی که به آن افتخار می‌کنید و همچنین وقت‌هایی که به موفقیت رسیده‌اید را لیست کنید. برای به دست آوردن این موفقیت‌ها، ممکن است بعضی توانایی‌های اصلی‌تان را استفاده کرده باشید. ببینید می‌توانید بفهمید که دلیل موفقیتتان چه بوده است؟ همچنین، هر فعالیت، سرگرمی یا چیز دیگری که به سادگی انجام می‌دهید را هم لیست کنید. در این فعالیت‌ها بالاترین توانایی‌های شما نهفته است.

۳. اگر می‌دانستم کسی قضاوتم نمی‌کند، چه می‌کردم؟

هر کاری که اگر نمی‌ترسیدید انجام می‌دادید، حتی وحشی‌ترین رویاهایتان را لیست کنید. این به شما کمک می‌کند ارزش‌های عالی خود را کشف کنید.

۴. اگر زندگی‌ام مطلقاً هیچ محدودیتی نداشت و می‌توانستم هر چه که می‌خواهم داشته باشم یا هر کاری که می‌خواهم انجام دهم، چه چیزی را انتخاب می‌کردم یا چه کاری را انجام می‌دادم؟

سبک‌زندگی ایدآل خود را توصیف کنید. بنویسید اگر می‌دانستید که قطعاً موفق می‌شوید چه می‌کردید، چه نوع فردی می‌شدید، چقدر پول درمی‌آوردید و کجا زندگی می‌کردید.

این سوال به شما این امکان را می‌دهد که بفهمید اگر هیچ محدودیتی نداشته باشید، چه نوع انسانی دوست دارید باشید. با منطبق کردن خودتان با این سبک زندگی می‌توانید به سمت زندگی گام بردارید که واقعاً دوست دارید داشته باشید. 

۵. اگر صد میلیارد تومان پول داشته باشم چه می‌کردم؟

لیستی از همه کارهایی که دوست دارید با داشتن این همه پول انجام دهید، تهیه کنید. خوب، شاید به سفر دور دنیا بروید، یکی دو خانه بزرگ بخرید و کمی هم پول به خانواده‌تان بدهید. با وقتتان چه می‌کنید؟

این سوال به شما کمک می‌کند بتوانید بدون محدودیت فکر کنید. وقتی بتوانیم محدودیت‌ها و موانع را برداریم، می‌توانیم کاری که واقعاً دوست داریم انجام دهیم را کشف کنیم.

۶. چه کسی را بیشتر از همه در جهان تحسین می‌کنم؟

لیستی از کسانی که از آنها الهام می‌گیرید و خصوصیاتی در آدمها که تحسین می‌کنید، تهیه کنید. به این فکر کنید که واقعاً چه چیزی در این دنیا به شما الهام می‌بخشد. چیزی که در دیگران تحسین می‌کنید درواقع خصوصیتی در خودتان است. باید بدانید که به این دلیل کسی را تحسین می‌کنید که شبیه به خودتان است.

وقت گذاشتن برای پاسخ دادن به این سوالات زندگی‌تان را تغییر می‌دهد. هر چه بیشتر توانایی‌ها، ارزش‌ها، علایق، امیال و انگیزه‌های خودتان را کشف کنید، زندگی‌تان شادتر خواهد شد.

می‌توانید درس بخوانید و دکتر، مهندس، وکیل، معلم یا هر چیز دیگری شوید اما اگر دانش شناخت کامل خودتان را به دست نیاورید، زندگی هیچوقت پرمعنا و مفهوم نخواهد شد. 

حالا شاید بفهمید که چرا انیشتین می‌گوید، اطلاعات دانش نیست.

باارزش‌ترین دانشی که می‌توانید به دست آورید، درون خودتان است.
 



ارسال توسط پایبند


فروید، "پدر" علم روانکاوی، بر این باور است که برقراری رابطه جنـسی در انسان از دو خـواستگاه متفاوت نشات می گیرد. رویـکرد اولـیه غـریزی یـا فیزیـولوژیـک اسـت و دیـگری پـی آمد مـاهیـت نفسانی-عـاطفی انسـان ـاست. با در نظر گرفتن دیـدگاه فیـزیولوژیک، رابطه ی جنسی در نتیجه رشـد ویژگی های ابتدایی جنسی در افراد ایجاد می شود. به عبارت دیگر انسان ها زمانی که از نظر جسمی به رشد کافی میرسند، آمـادگی بـرقرای ارتبـاط جنسی را پیدا می کنند. (این دوران که بلوغ نام دارد، در خانم ها در سن 18 سالگی و در آقایون در سن 21 سالگی به آخرین مرحله ی خود می رسد.)

مشاهده کامل نوشته ____در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط پایبند

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!

منبع : مردمان




ارسال توسط پایبند
ارسال توسط پایبند
ارسال توسط پایبند

File:Ya Mannan , Ya Hannan stone.JPG

سنگ یا منان یا حنان در بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی




تاریخ: 30 / 8 / 1392برچسب:Ya Mannan , Ya Hannan stone,ardabil,,
ارسال توسط پایبند

 

کتاب ریشه‌ها را به حق باید اثر جاودانه‌ای در ادبیات معاصر آمریکا دانست که رنج‌های مردان و زنانی را به تصویر می‌کشد که بی‌هیچ گناهی و تنها به‌خاطر رنگ پوستشان سخت‌ترین عقوبت‌ها را متحمل شدند. در این گزارش ویژه به موضوع برده‌داری که لکه ننگی همیشگی بر تاریخ آمریکاست و معرفی کتاب ریشه ها می پردازیم.

 تاریخ سیاه‌پوستان در آمریکا تاریخی پرفراز و نشیب اما غم‌بار است. تقریبا رگ و ریشه هر سیاه‌پوستی در سرزمین آمریکا به قاره آفریقا برمی‌گردد و هریک از آنها در واقع بازمانده یکی از برده‌هایی است که سال‌های دور پیش از این در شرایطی غیرانسانی، سالم به آمریکا منتقل شده و به بردگی گرفته شده است.

اگرچه اکنون رئیس‌جمهور ایالات متحده نیز یک سیاه‌پوست است اما تبعیض‌های جدی علیه سیاهان حتی همین امروز نیز در آمریکا ادامه دارد. در واقع شخص باراک اوباما و الیت سیاه‌پوست موجود در ایالات متحده جامعه سیاه‌پوستان آمریکایی را نمایندگی نمی‌کنند. آنها تنها نماینده بخش مرفه و اندکی از سیاهان آمریکا هستند که سرانجام فرصت یافتند در سیاست دخیل شوند.
 
بنابر آنچه «شبکه حقوق بشر ایالات متحده» اعلام کرده است، تبعیض در تمام ابعاد زندگی آمریکایی‌ها و علیه تمامی رنگین‌پوستان در این کشور وجود دارد. این تبعیض بالاخص در خصوص آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، اسپانیولی‌تبار و مسلمان کاملا شایع است. این تبعیض‌ها به‌حدی گسترده بود که حتی کشاورزان سیاه‌پوست تا دهه 1990 میلادی از دریافت برخی وام‌هایی که سفیدپوستان به‌راحتی دریافت می‌کردند محروم بودند.
 


موسسه مشهور «پیو» که به نظرسنجی‌های علمی شهرت دارد در ماه مه سال جاری میلادی ابراز داشت که 88 درصد از آمریکایی‌ها معتقدند که علیه سیاه‌پوستان این کشور تبعیض وجود دارد؛ بخشی این تبعیض را بسیار و بخشی متوسط می‌دانستند. در این میان حتی 57 درصد از سفیدپوستان آمریکایی نیز بر این باور بودند که علیه سیاهان تبعیض روا داشته می‌شود.
 
موسسه نظرسنجی گالوپ نیز در سال 2008، همان سالی که باراک اوباما در آن به ریاست‌جمهوری ایالات متحده برگزیده شد خبر داد که 78 درصد از جامعه سیاه‌پوستان آمریکا معتقد است که مورد تبعیض قرار می‌گیرد. این در حالی است که در سال 2010، قریب به 12.6 درصد از آمریکایی‌ها معادل حدود 39 میلیون نفر از جمعیت این کشور را سیاه‌پوستان تشکیل می‌دادند.

نرخ بیماری، محرومیت از دوره‌های آموزشی، بیماری‌های مرگ‌بار، مفاسد اجتماعی و ... در بین سیاه‌پوستان آمریکا بیشتر از سفیدهاست و درصد زندانیان سیاه‌پوست هم از درصد زندانیان سفیدپوست بیشتر است.

مجموعه شواهد فوق که به‌عنوان مقدمه مورد اشاره واقع شدند، بیان‌گر آن هستند که تبعیض علیه قومیت‌ها در ایالات متحده و بالاخص اقلیت آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار امری مبرهن است که حتی قاطبه مردم این کشور نیز بدان باور دارند.

در این گزارش، مخاطبان محترم ضمن آشنایی با بخشی از تاریخ رنج‌های سیاه‌پوستان در ایالات متحده، با یک کتاب ارزشمند در این زمینه نیز آشنا می‌شوند که خوشبختانه مدت‌هاست به زبان فارسی هم ترجمه شده است.

تردیدی نیست آنچه در اینجا گفته می‌شود تنها بخش‌ کوچکی از آن چیزی است که محققین می‌توانند با مداقه در تاریخ کشوری که خود را یگانه ابرقدرت جهان می‌خواند، از رنج‌های جامعه سیاهان آمریکا به‌دست آورند.

* برده‌داری، لکه ننگی همیشگی بر تاریخ آمریکا
برده‌داری در آمریکا از سال 1619 شروع شد، وقتی که گروهی 20 نفره از برده‌های آفریقایی به «جیمزتاون» در ویرجینیا منتقل شدند. این برده‌ها قرار بود در تولید محصولات سودآوری نظیر تنباکو فعالیت کنند. پایه‌های اقتصاد نوین آمریکا در قرون 17 و 18 میلادی با کمک برده‌هایی گذاشته شد که از آفریقا و با شرایطی کاملا غیرانسانی به ایالات متحده آورده می‌شدند. بسیاری از این برده‌ها در همان کشتی‌هایی که با آنها به آمریکا آورده شدند جان می‌باختند.
 

جیمزتاون


در حالی که تعداد برده‌هایی که به جیمزتاون آورده شده بودند تنها 20 نفر بود، اما این آمار چنان افزایش یافت که تنها در قرن هجدهم میلادی بین 6 تا 7 میلیون برده از آفریقا پای به ایالات متحده گذاشتند.
 

گرده برده‌ها هرگز با شلاق بیگانه نبود


در قرون 17 و 18 میلادی، برده‌های سیاه‌پوست بیشتر در مزارع تنباکو، برنج و ... در ساحل جنوبی آمریکا مشغول به کار بودند. پس از انقلاب آمریکا در سال‌های 1775 تا 1783، بسیاری از مهاجرین شمال آمریکا که اقتصاد آن بهره چندانی از برده‌ها نمی‌برد تلاش کردند تا بیان کنند که ظلمی که به برده‌ها می‌شود ناشی از ظلمی است که بریتانیایی‌ها علیه آمریکایی‌ها روا داشته‌اند و در واقع برده‌داری آورده بریتانیای استعمارگر است. از همین‌جاست که مبارزه شمالی‌ها با برده‌داری شکل می‌گیرد.

با این حال، وقتی جنگ‌های استقلال در آمریکا به پایان رسید، قانون اساسی مصوب از حق مالکیت برده حمایت کرد و هر برده را از نظر قوانین مالیاتی معادل سه‌پنجم یک سفید‌پوست محاسبه کرد.
 

نمونه‌ای از غل و زنجیر مخصوص برده‌ها


در قرن هجدهم میلادی و در شرایطی که زمین‌های کشت تنباکو حاصل‌خیزی خود را از دست داده بودند، جنوب آمریکا با بحران اقتصادی مواجه شد. در همین دوران، انقلاب صنعتی در بریتانیا باعث شد صنایع نساجی مکانیزه شوند و تقاضای فراوانی بر پنبه تولیدی در آمریکا ایجاد شود. در آن زمان به جهت سختی جداسازی پنبه خام از دانه‌ها که باید با دست انجام می‌شد، تولید پنبه در مناطق جنوبی آمریکا در سطح محدودی رواج داشت.

 در سال 1793، یک معلم آمریکایی به نام «الی ویتنی» دستگاه پنبه‌پاک‌کن را اختراع کرد و ظرف چند سال تولیدات گسترده تنباکو در سرزمین‌های جنوبی به تولیدات پنبه مبدل شد و روند برده‌داری را در مناطق جنوبی آمریکا توسعه داد چرا که تولید پنبه سخت نیازمند کار یدی بود.

 

نمونه‌ای از اختراع پنبه‌پاک‌کن


اینکه سرمایه‌داران شمال آمریکا استفاده چندانی از برده در کسب و کار خود نمی‌کردند اصلا بدان معنی نبود که دست آنها به برده‌داری آلوده نبود. بسیاری از این سرمایه‌داران با تجارت برده در مناطق جنوبی ثروتمند شدند. بین سال‌های 1774 تا 1804 برده‌داری در ایالت‌های شمالی لغو شده بود اما همچنان در مناطق جنوبی به مثابه نهادی قدرتمند بود.

در حالی که کنگره آمریکا در سال 1808، خرید و فروش برده را ممنوع کرد اما ظرف پنجاه سال تعداد برده‌ها در آمریکا به 3 برابر افزایش یافت و در سال 1860، در آستانه جنگ‌های شمال و جنوب، به 4 میلیون نفر رسید. بیش از نیمی از این بردگان در مزارع پنبه جنوب زندگی می‌کردند.

سرانجام نظام برده‌داری در آمریکا در جریان جنگ‌های داخلی شمال و جنوب در سال‌های 1861 تا 1865 و در حالی که «آبراهام لینکلن» جمهوری‌خواه ریاست‌جمهوری آمریکا را برعهده داشت، با شکست جنوبی‌ها نظام برده‌داری در آمریکا ملغی شد؛ هرچند که محرومیت سیاه‌پوستان آمریکایی تا همین امروز هم ادامه دارد.
 

آبراهام لینکلن


* فرزندان برده‌ها
آمریکا از جمله کشورهایی بود که برای حدود یک و نیم قرن زاد و ولد برده‌ها را مدیریت کرد تا نسل‌های جدید برده به‌وجود آورد و وابستگی خود را به واردات برده از آفریقا کاهش دهد.

اینجاست که یکی از دردناک‌ترین واقعیات در خصوص برده‌های آمریکایی نمود پیدا می‌کرد. زنان برده در دوران بارداری مجبور بودند به سختی کار کنند و حتی در هفته آخر بارداری نیز مجبور بودند به‌اندازه سه‌چهارم زنان غیرباردار به کار در مزارع مشغول باشند.

این زنان فقط سه تا چهار ماه اجازه داشتند فرزندان خود را شیر دهند. نیمی از کودکان سیاه‌پوستی که در بین برده‌ها به دنیا می‌آمدند جان خود را از دست می‌دادند.

کودکان برده‌ها عموما هم از وزن کمتری نسبت به هم‌سالان سفیدپوست خود برخوردار بودند و هم قدشان کوتاه‌تر بود. در سن 17 سالگی، قد متوسط یک مرد برده از 96 درصد مردان امروز آمریکا کوتاه‌تر بود؛ در خصوص زنان این آمار 80 درصد است.

برده‌هایی که در مزارع شکر کار می‌کردند در حدود 4000 ساعت در سال به‌کار مشغول بودند. برده‌هایی که در مزارع پنبه مشغول بودند قدری وضعشان بهتر بود و در حدود 3000 ساعت در سال کار می‌کردند.

آمریکایی که امروز می‌شناسید و خود را بزرگ‌ترین حامی حقوق بشر معرفی می‌کند، بر چنین ریشه‌هایی استوار است. اقتصاد امروز آمریکا و تمام شئون قدرت این کشور بر شانه‌ برده‌هایی بنا نهاده شد که امروز کسی حتی نامی از آنها نمی‌برد و نوادگانشان نیز همچنان از تبعیض رنج می‌برند.

* «الکس هیلی»، نویسنده تحسین‌برانگیز رنج‌نامه سیاهان آمریکا
«الکساندر موری پالمر هیلی» (Alexander Murray Palmer Haley) یا «الکس هیلی»، متولد 11 اوت 1921 و متوفی به تاریخ 10 فوریه 1992، نویسنده‌ای آمریکایی بود که یکی از جالب‌ترین و جذاب‌ترین آثار مکتوب را در راستای تبیین رنج‌های سیاه‌پوستان ایالات متحده به رشته تحریر درآورد.
 

هیلی در دوران جوانی


وی بیش از هرچیز به‌خاطر نوشتن دو اثر مشهور شد: کتابی به‌نام :ریشه‌ها: حماسه یک خانواده آمریکایی» که در این گزارش معرفی خواهد شد و کتاب «زندگی‌نامه مالکوم ایکس».

«ایثاکا»، شهری در ایالت نیویورک  محل تولید الک سهیلی بود. پدر الکس، سیمون نام داشت و استاد کشاورزی در دانشگاه A&M آلاباما بود. الکس همواره از پدر خود با افتخار یاد می‌کرد چرا که سیمون هیلی توانسته بود بر موانع بسیاری که نژادپرستی آمریکایی در پیش راهش گذاشته بود، غلبه کند.

 

خانه‌ای که الکس هیلی کودکیش را در آن سپری کرد


در دوران جوانی، سیمون هیلی به این نتیجه رسید که پسرش برای آموختن دیسیپلین زندگی نیازمند خدمت در ارتش است و وی را در 20 سالگی به عضویت گارد ساحلی آمریکا درآورد.

با آنکه آن زمان رسیدن به درجات بالا در گارد ساحلی برای آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار وی توانست در گارد ساحلی پیشرفت خوبی بکند و در همین دوران بود که وی هنر خود را در نگارش داستان تقویت کرد. وی حتی برای برخی از هم‌قطارانش نامه می‌نوشت و در نبرد علیه ژاپنی‌ها هم مشارکت داشت. خودش بر این باور بود که بزرگ‌ترین دشمن او هم‌قطارانش نه ژاپنی‌ها بلکه کسالت و ملالی است که ماموریت‌های طولانی به‌وجود می‌آورند.

 

فیلم: زندگی‌نامه الکس هیلی

هیلی در سال 1949 و پس از جنگ دوم جهانی رسما کار خود را به عنوان یک روزنامه‌نگار آغاز کرد اما در قالب یک افسر گارد ساحلی و تا زمانی که در سال 1959 بازنشسته شد، تقریبا در همین وضعیت قرار داشت.

 وی اولین روزنامه‌نگار ارشد در گارد ساحلی آمریکا بود و این جایگاه اساسا به‌خاطر او و توانی که در ادبیات از خود نشان داده بود ایجاد شد. وی موفق جوایز متعددی را نیز در دوران خدمت در گارد ساحلی دریافت کند.
 

الکس هیلی در میان‌سالی


پس از بازنشستگی دوران نویسندگی هیلی آغاز می‌شود و وی اولین کار بزرگ خود را در خصوص زندگی‌نامه مالکوم ایکس آغاز می‌کند. این کتاب به‌عنوان اولین کتاب هیلی در سال 1965 منتشر شد.

 در این کتاب زندگی‌نامه مالکوم ایکس از زمانی که یک خلافکار بود تا زمانی که به اسلام گروید و به سخن‌گوی «ملت اسلام» بدل شد، به تصویر کشیده است. کتاب مزبور بر اساس 50 مصاحبه‌ای نگاشته شد که هیلی بین سال‌های 1963 تا 1965 یعنی تا زمان ترور مالکوم ایکس با وی انجام داده بود.

 

فیلم: مصاحبه با الکس هیلی

 


وی در سال 1973 یک فیلم‌نامه به رشته تحریر درآورد که Super Fly T.N.T نام داشت اما مهم‌ترین اثر او که نامش را جاودانه کرد، همان کتاب ریشه‌ها بود که در سال 1976 منتشر شد.


 

مدفن الکس هیلی در نزدیکی منزل کودکی‌هایش


* ریشه‌ها، اثری جاودانه
کتاب ریشه‌ها را به حق باید اثر جاودانه‌ای در ادبیات معاصر آمریکا دانست که رنج‌های مردان و زنانی را به تصویر می‌کشد که بی‌هیچ گناهی و تنها به‌خاطر رنگ پوستشان سخت‌ترین عقوبت‌ها را متحمل شدند.
 

طرح روی جلد ریشه‌ها
لینک متن کامل کتاب به زبان فارسی


کتاب ریشه‌ها، سرگذشت اجداد الکس هیلی است که از شخصی به‌نام «کوتا کینته» آغاز می‌شود. کونتا کینته در قرن هجدهم به‌عنوان یک برده به زور به ایالات متحده برده می‌شود. کتاب سرنوشت وی و نسل‌های بعد او تا الکس هیلی را به تصویر می‌کشد.

کتاب هیلی که در 120 فصل به رشته تحریر درآمد، در آمریکا با مقاومت‌هایی مواجه شد و نویسنده‌ای به‌نام «هارولد کورلاندر» وی را به «سرقت ادبی» متهم کرد. بر این اساس حتی کار هیلی به دادگاه هم کشیده شد و وی در دادگاه پذیرفت که بخشی از کتابش را از کتاب «آفریقایی»، نوشته کورلاندر گرته‌برداری کرده است.

با این حال کتاب ریشه‌ها در آمریکا با استقبال زیادی رو‌به‌رو شد و در ردیف کتاب‌های پرفروش قرار گرفت. کتاب هیلی به زبان‌های دیگر نیز ترجمه شد. در ایران نیز متن ترجمه شده کتاب در سال 1356 منتشر شد و بارها تجدید چاپ گردید. مترجم این اثر، «آقای علیرضا فرهمند» بوده است. وی به تصریح خود، پیش از انتشار کتاب با الکس هیلی که روزنامه‌نگاری موفق و صاحب یک کتاب‌فروشی بوده دیدار نیز کرده است.
 

ترجمه فارسی کتاب ریشه‌ها


در سال 1977، سریالی نیز در آمریکا بر اساس رمان ریشه‌ها ساخته شد که برای اولین بار از شبکه «ای‌بی‌سی» روی آنتن رفت. «لوار بورتون» در این سریا نقش کونتا کینته را بازی می‌کرد.

 

 
سریال مزبور در بخش‌های مختلف خود توسط 4 کارگردان مختلف به نام‌های «ماروین چامسکی»، «جان ارمان»، «دیوید گرینی» و «گیلبرن موسز» کارگردانی شد. بخش‌های مختلف این سریال را از 28 تا 36 میلیون خانوار آمریکایی مشاهده کردند.

 

فیلم: صحنه‌ای از سریال ریشه‌ها؛ شورش برده‌ها در کشتی


سریال فوق‌الذکر نامزد دریافت 37 جایزه از جایزه‌های موسوم به «امی» شد و توانست 9 جایزه را به‌دست آورد.
 به این ترتیب، نه‌تنها کتاب الکس هیلی بلکه سریالی که بر اساس آن ساخته شد نیز در بین مردم آمریکا پرمخاطب بود. نکته جالب در خصوص این کتاب آن است که هیلی آن را به سرزمین خود، ایالات متحده آمریکا هدیه کرده است، «چرا که داستان‌های مشابه با داستان ریشه‌ها در آن بسیار اتفاق افتاده است.»

* نگاهی به داستان ریشه‌ها
بر اساس آنچه در پیش‌گفتار فارسی کتاب آمده است، داستان در دهکده‌ای به‌نام «ژوفوره» در گامبیا آغاز می‌شود. گامبیا از کشورهای آفریقای غربی است. غرب آفریقا طبعا بیش از شرق آن می‌توانست برای برده‌داران جذاب باشد چرا که برای انتقال برده‌ها از غرب آفریقا به ایالات متحده، نیازی به عبور از کانال سوئز یا دماغه امید نیک نبود.

داستان دقیقا این تم را دنبال می‌کند که سیاهانی که امروز در آمریکا بوده و برخی از آنها زندگی فلاکت‌باری دارند، از کجا آمده‌اند و چگونه به سرنوشت فعلی دچار گشته‌اند؟

نقطه آغازین داستان تولد کونتا کینته و مراسم نام‌گذاری اوست. در همین مراسم نام‌گذاری، الکس هیلی استادانه فرهنگ و تمدن قومیتی را که از آن برخاسته است به رخ مخاطب آمریکایی می‌کشد. پدر کونتا کینته یک مسلمان است و ارزش‌های والای اسلامی در نام‌گذاری کودک به‌خوبی به تصویر کشیده می‌شود.

کونتا در محیط زیبای آفریقا بزرگ می‌شود و پدرش به او آزادی عمل کامل می‌دهد، او فقط حق ندارد به یک چیز دست بزند، «جانماز پدر که برایش مقدس است.» تربیتی که پدر برای کونتا در نظر گرفته، مملو از صداقت و ادب است. دروغ‌گویی در این تربیت جایی ندارد، همین‌طور بی‌احترامی به بزرگ‌تر.

این‌ها که هیلی به تصویر کشیده، همه همان ارزش‌های شناخته شده اسلامی هستند. بنابراین هیلی با دقت این انگاره را باطل کرده که اقوام آفریقایی اقوامی نامتمدن و وحشی بوده‌اند؛ انگاره غالب سفیدپوست‌ها در خصوص آنها!

در تربیت کونتا کینته، گذراندن سه مرحله وجود دارد: اول آموختن شبانی، دوم، آموختن قرآن کریم و سوم، آموختن مردی و مردانگی. علی‌رغم فیلم‌های آمریکایی که سیاهان را آدم‌خوار نشان می‌دهند، الکس هیلی در کتاب خود انسان سیاه‌پوست را کسی معرفی می‌کند که قرآن و حدیث آموخته و به رشادت و مردانگی باور دارد.

تا فصل سی‌و‌سوم، کتاب به تشریح زندگی آفریقایی‌ها اختصاص دارد و هنرمندانه انگاره‌های غالب غربی را در خصوص مردم آفریقا می‌شکند؛ هرچند که به خرافات موجود در بین آنها نیز منصفانه اشاره می‌کند.

در تمام این دوران، کونتا کینته تنها یک نگرانی دارد: «سفیدپوستان»! آنها به زور اسلحه گرم مقاومت سیاهان را می‌شکنند و آنها را به بردگی می‌برند. سفیدپوستان فقط منابع طبیعی آفریقا را تاراج نمی‌کردند، بلکه شقاوت سیری‌ناپذیر آنها انسان‌های سیاه‌پوست را نیز به یغما می‌برد.

کونتا کینته هم بالاخره در یک روز بهاری و در حالی که می‌رود تا برای ساختن طبلی برای برادرش چوب بیاورد، گرفتار سفیدپوستان می‌شود و زندگی شیرین جوانیش به پایان می‌رسد. تا خود را بازمی‌یابد، در یک کشتی متعفن در حال حرکت به سوی سرزمین یانکی‌هاست. تمام بدنش از کتک درد می‌کند اما از همه جا بیشتر، جای آهن گداخته‌ای درد می‌کند که بر سینه‌اش گذاشته بودند.

او در تمام راه تنها به این فکر می‌کند که چرا سفیدپوست‌ها تا این حد درنده‌خو هستند؟ از نظر او انگار سفیدپوستان «خدا ندارند»، چرا که به هیچ‌چیز احترام نمی‌گذارند، حتی به حیثیت زنان سیاه‌پوست.
 

نمونه‌ای از چیدمان برده‌ها در کشتی


در کتاب، تصاویر بسیار دردناکی از کشتی منتقل‌کننده بردگان به آمریکا ارائه شده است. وی سرانجام به اربابی فروخته می‌شود و چهار بار تلاش او برای فرار را سفیدپوستان و سگ‌هایشان ناکام می‌گذارند.بار چهارم سفیدپوستان به‌خاطر فرار پای او را قطع می‌کنند.

شاید نقل داستان تا همین‌جا کافی باشد. به علاقمندان تاریخ و فرهنگ مطالعه این کتاب توصیه می‌شود. این کتاب نمونه‌ای از رنج‌های بی‌حد و حصر سیاه‌پوستان آمریکا را به تصویر کشیده و آمریکا همان کشوری است که همچنان خود را برتر و استثنایی می‌داند و دم از حقوق بشر می‌زند.

آنچه یانکی‌ها با سیاهان کردند نشان می‌دهد که «بشر» و حقوق او در ریشه‌های فرهنگی آنها چه معنایی دارد؟

منبع : مشرق




ارسال توسط پایبند

شاعر این اثر که به مناسبت روز ۱۳ آبان تهیه شده است، «محمدمهدی سیار» و خواننده و آهنگساز حامد زمانی است و تنظیم آن را «امید رهبران» و میکس و مستر را «رضا پوررضوی» انجام داده است.

همچنین اثر دیگری در همین موضوع با عنوان «پایان شیطان» با صدای دکتر اسفندیار قره باغی از سوی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی تولید شده است که در روز یکشنبه در شهر تبریز رونمایی می‌شود.


لینک دانلود




ارسال توسط پایبند
عمر بن عبدالعزیز آل شیخ، فرزند مفتی اعظم عربستان، جشن ازدواج خود را در روز عاشورای حسینی برگزار کرد. بسیاری از مفتی های وهابی در این مراسم حضور یافتند.
به گزارش مشرق به نقل از افکارنیوز، در شرایطی که مفتی های وهابی، در توجیه شراب خواری دولتمردان سعودی و بوسیدن دست و گونه زنان غربی در ملاقات های رسمی و غیر رسمی، رعایت اصول معاشرت و احترام گذاشتن به فرهنگ و عقاید غربی ها را بهانه می کنند، مفتی اعظم عربستان در سالروز شهادت سیدالشهدا (ع) و سوگواری شیعیان در عزای فرزند پیامبر (ص) برای پسرش جشن سالگرد ازدواج گرفت و همکیشانش را به جشن و پایکوبی فراخواند.


عمر، پسر کوچک این شیخ عاشورای سال پیش ازدواج کرد و امسال هم جشن سالگرد گرفت. این مراسم در باشگاه سفارتخانه های ریاض برگزار شد.

 

داماد در کنار فرزندان سلطان بن عبدالعزیز، عبدالله، نایف، نواف و منصور

 

 

 

* عبد العزیز بن عبد الله بن محمد بن عبد اللطیف آل الشیخ، از نوادگان عبدالوهاب، موسس فرقه وهابیت است و از سوی شاه عربستان به مقام مفتی عام و اعظم وهابیون عربستان سعودی و رئیس هیات کبار علما عربستان منصوب شده است

 

او سردسته صادرکنندگان فتواهای عجیب و مشکوک مفتی های وهابی است و ممانعت از هر نوع حرکت و تفکر مضر برای رژیم صهیونیستی، ویژگی اساسی تمام فتواهای او است.

عبد العزیز بن عبد الله، نه تنها قیام امام حسین (علیه السلام) علیه یزید را حرام می داند، بلکه برپایی تظاهرات و یا انتقاد از حاکمان فعلی سعود را نیز حرام و بدعت در دین دانسته است.

او پس از احساس خطر از بیداری جوانان عربستانی، فتوا داد که تظاهرات در زمان پیامبر وجود نداشته و بدعت است. اگر هم سیاستمداران، فاسد باشند، این خداست که حق دارد از آنها بازخواست کند و اگر صلاح بداند حکومت را از آنها می گی

این شیخ سال پیش فتوا داد که همه کلیساهای عربستان باید ویران شوند و امسال نیز، دستور داد تمام مجسمه ها و تزئینات میادین شهرها نابود شوند.

او کمک به حزب الله لبنان و دعا برای آنان را حرام می داند، اما دشنام و ناسزا به دولت سوریه را واجب کرده است.

برخی فتواهای دیگر عبد العزیز بن عبد الله بن محمد:

* جشن ملی عربستان حلال، جشن و تبریک میلاد پیامبر حرام.

 

* راهپیمایی برای دفاع از پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان توهین نشریات و شخصیت های غربی به پیامبر، حرام!

 

* شعار علیه آمریکا حرام، حمله به شیعیان واجب.

 

* راهپیمایی برای حمایت از مردم غزه و فلسطین حرام.

 

* فروش لباس زیر زنانه توسط زنان حرام.

 

* سجده فوتبالیستها بعد از گل زدن مکروه.

* وی در مصاحبه با روزنامه سعودی المدینه گفت: جشن گرفتن برای میلاد پیامبر بدعتی بی اساس است.

من هیچ سابقه ای درباره جشن گرفتن برای تولد در سنت رسول خدا ، شیوه خلفای راشدین و ائمه هدایت نمی شناسم و برهمین اساس جشن میلاد پیامبر حرام است.

* او همچنین در برنامه زنده ای که از ماهواره المجد عربستان پخش می شد در پاسخ سوالی در رابطه با یزید و قیام امام حسین علیه السلام این چنین پاسخ داد:

«زمان پرداختن به این امور گذشته و سپری شده است . آنها گروهى بودند که درگذشتند، هر کار نیک و بدی کردند براى خود کردند و شما هم هر چه کردید براى خود خواهید کرد و مسئول کار آنها نخواهید بود.

 

بیعت یزید بن معاویه، بیعتی شرعی است که در زمان پدرش معاویه از مردم گرفته شد و مردم هم بیعت کرده و به این بیعت گردن نهادند. امّا هنگامی‌ که معاویه از دنیا رفت حسن و حسین بن علی (علیهماالسلام) و ابن زبیر از بیعت با او خودداری کردند و به خطا رفتند!

چون بیعت با یزید بیعتی شرعی بود و این بیعت در زمان زندگی پدرش معاویه و در مقابل چشم مردم گرفته شده بود. ولی خداوند در آنچه مقدر می فرماید حکیم و علیم است، آن امت‌ها هم بنا به تقدیر خداوند در گذشتند و از دنیا رفتند.

 

شما را به خدا قسم! من دوست ندارم این مطالب را از من نقل کنید. این‌ها مسائلی است که گذشته است. تاریخ هم در باره این مطالب به شکل‌های مختلف حکایت نموده است. ولی به هر شکل این‌ قضایا گذشته و تمام شده ... یزید و حسین (علیه السلام) بیش از هزار و اندی سال است که از دنیا رفته‌اند ...

ولی به عقیده من بیعت یزید بن معاویه بیعتی شرعی بوده! و حسین (علیه السلام) را نصیحت کرد‌ند که از مدینه به طرف عراق نرود، او را نصیحت کردند که بیعت کند ولی او نپذیرفت. ابن عباس و ابن عمر و فرزدق و بسیاری از صحابه او را از رفتن به عراق بر حذر داشته و به او گقتند که: رفتن به عراق به مصلحت او نیست. ولی حسین (علیه السلام) این نصیحت‌ها را نپذیرفت... و خدا هم هر ‌آن‌چه مقدر فرموده بود انجام شدو...

ولی با این وجود ما برای حسین (علیه السلام) از خداوند درخواست رضایت کرده و برای او عفو و بخشش را خواستاریم. و مقدرات الهی حکمت‌هایی دارد که ما از آن آگاه نیستیم ...

اصلاً فائده نقل این مطالب چیست؟ حسین (علیه السلام) هر اشتباهی کرده برای خود کرده...

 

عقیده اهل سنت و جماعت این است که واجب است تا به فرامین کسی که مورد بیعت قرار گرفته و مردم حول محور او جمع شده‌اند گوش فرا داده شده و از او پیروی شود.

 

قیام و سرکشی علیه او نیز حرام است و از همین‌رو خروج و قیام حسین (علیه السلام) علیه یزید حرام بود.

* پس از خشم مسلمانان جهان از انتشار فیلم موهن به ساحت پیامبر اسلام (ص)، این مفتی وهابی تصریح کرد: انتشار فیلم توهین آمیز علیه پیامبر اسلام (ص) به ایشان و دین اسلام ضرری نمی رساند. تنها کسانی که در تظاهرات مسلمانان در برخی کشورهای اسلامی متضرر شدند، سفارتخانه های آمریکا و برخی هم پیمانان آن بوده اند.

* فروش لباس زیر زنانه توسط زنان حرام!

آل شیخ در مخالفت با نظر وزارت کار عربستان اعتراض خود را با کارکردن زنان در فروشگاه های لباسهای مخصوص زنان (لباس زیر) ابراز داشت.

وی در توجیه این فتوای عجیب گفته است : زنان امانتی در گردن ما هستند و به همین سبب ایشان را در غیرکارهای که مختص ایشان هست به کار نخواهیم گرفت

* پرداخت «فطریه نقدی» حرام!

آل الشیخ که معتقد است، قیام عاشورا هزار سال پیش سپری شده و گذشته و نباید امروز مطرح شود، در سایر موضوعات، فقط به هزار سال پیش استناد می کند و معتقد است همه امور عصر حاضر نیز باید بر اساس هزار سال پیش انجام شود.

او فتوا داده که پرداخت فطریه به صورت نقدی جایز نیست و مردم باید مثل زمان صدر اسلام، خرما و جو فطریه بدهند.

وی در این باره گفت: احادیث و روایات موجود از حضرت محمد مصطفی(ص) نشان می دهد که ایشان به ما دستور داده فطریه خود را از خوراک و طعامی مانند برنج، کشمش و غیره پرداخت کنیم. بنابراین می بینیم که در زمان پیامبر (ص) نیز هیچ گاه فطریه به صورت نقدی پرداخت نمی شد از همین رو می توان گفت که پرداخت نقدی فطریه مخالفت با سنت رسول الله (ص) است و بدعت به شمار می رود. هر فرد مسلمانی باید از شریعت خداوند متعال پیروی کند و مخالفت با آن بدعت به حساب می آید.

منبع : مشرق




ارسال توسط پایبند

 

هرچند در مسائل دیپلماتیک، وظیفه حفاظت از اماکن کشور میهمان به عهده‌ کشور پذیرنده است نه نیروهای شخصی کشور میهمان اما اين فيلم، محافظان سفارت ایران را عده‌ای سپاهی متعصب نشان می‌دهد که به دلیل سرسختی‌شان باید از آن‌ها ترسید.

گروه جنگ نرم مشرق- قسمت اول فیلم «قرمز» ساخته رابرت شوئنتک در سال 2010، بر پایه داستانی کمدی و گرافیکی ساخته شده بود، نه تنها حرف خاصی برای گفتن نداشت بلکه برای سرگرم شدن هم کار زیادی از دستش بر نمی‌آمد. با این حال رابرت پاریسوت که کارگردانی ضعیف است (9 سال از آخرین کار تئاتری و 14 سال از ساخت فیلم Galaxy Quest توسط او میگذرد) دست به ساخت شماره دوم این فیلم در سال 2013 زده و نسخه‌ای دست چندم از کارهای جیمز باند را البته بدون هیچ یک از کارهای حرفه‌ای فیلم‌های باند رقم زده است.

رابرت پاریسوت

 


گذشته از اشکلات فراوانی که از نظر تکنیکی و ظاهری در ساخت فیلم مشهود است ، آنچه مورد تاکید قرار می گیرد، توهین و تمسخر این فیلم نسبت به سپاه، ایران و سفارت ایران در انگلیس است.

داستان فیلم، بازیگران قرمز 1 که بازنشسته هستند را دوباره دور هم جمع می‌کند که در صدر آنان فرانک موسس (بوروس ویلیس) است. فرانک که همراه با دوست دخترش زندگی می‌کند درگیر قصه‌ای می‌شوند که در آن به دنبال جلوگیری از انفجار یک بمب هسته‌ای خاص هستند. این بمب توسط یک دانشمند دیوانه که نقش آن را آنتنونی هاپکینز بازی می‌کند و قصد منفجر کردن آن را دارد ساخته شده است. گروه فرانک موسس (بوروس ویلیس) در تلاش است تا کاری کند که این بمب نه به دست ایالات متحده بیفتد و نه به دست روسیه. این فیلم در تلاش است تا با ادامه عرصه ساخته شده توسط فیلم‌های جمیز باند در فضای جنگ سرد، این سوژه نخ‌نما و پوسیده را دوباره زنده کند چرا که بسیاری از صحنه‌های اکشن این فیلم نتیجه تعقیب و گریز فرانک و گروهش با نیروهای آمریکایی و روسی است که نیروهای این دو کشور سعی دارند زودتر از رقیب خود به این سلاح دست یابند. اما این بمب نه به دست آمریکایی‌ها نه به دست روس‌ها نمی‌رسد بلکه اتفاق دیگری می‌افتد.

درحالی که گروه فرانک از تلاش برای دست‌یابی به بمب که در یک چمدان قرار دارد خسته شده‌اند ناگهان متوجه می‌شوند سازنده بمب که دانشمندی دیوانه به نام ادوارد بیلی است، آن را به بریتانیا برده، در سفارت ایران پناه گرفته و قصد فروش آن به ایران را دارد.

از اینجا به بعد فیلم کاملا در فضای انگلیس و سفارت ایران در انگلیس می‌گذرد. این فیلم محافظان سفارت ایران را عده‌ای سپاهی متعصب نشان می دهد که به دلیل سرسختی‌شان باید از آن‌ها ترسید؛ فارغ از اینکه در مسائل دیپلماتیک، وظیفه حفاظت ازاماکن کشور میهمان به عهده‌ کشور پذیرنده است نه نیروهای شخصی کشور میهمان.

با اینکه این فیلم در تقلید از چهره‌های ایرانیان کاری قوی از خود نشان داده اما هنگامی که برای اولین بار صدای فارسی حرف زدن دو ایرانی شنیده می‌شود، مضحک به نظر می رسد و از شنیدن زبان فارسی دری (افغانستان و پاکستان و ...) متعجب می‌شویم.

فیلم قرمز دو، با همه کاستی‌ها و ضعف‌ها و بی‌بهره‌گی‌اش از کارهای حرفه‌ای هالیوودی، به دنبال این است تا چند موضوع مرتبط با ایران را هم زمان پی ببرد:

1. سعی دارد تا ایران را به دنبال به دست آوردن سلاح هسته‌ای نمایش دهد.

2. به دنبال انتقام‌جویی به خاطر حمله دانشجویان به سفارت انگلیس در تهران در سال 1390 است و حمله به سفارت ایران در انگلیس! را ترتیب می‌دهد.

 

آرم الله که به عنوان نماد ایران در این فیلم به اشتباه نمایش داده شده است

 

3. از آنجا که فرانک موسس (Frank Moses) شخصیتی یهودی است، نماینده رژیم صهیونیستی بوده و تنها کسی است که فراتر از تمامی ابرقدرت‌های بزرگ جهان یعنی آمریکا و روسیه، عمل کرده و موفق می‌شود با همراهی تیمش و البته ترسو و وطن فروش جلوه دادن نیروهای ایرانی ساکن در سفارت ایران به این ساختمان وارد شده و ضمن کشتن تقریبا تمامی نیروهای حاضر در سفارت به بمبی که اکنون در حال شمارش معکوس است نزدیک شود. این کاراکتر یهودی با بازی‌اش در این فیلم در حال فریاد این جمله است که، ایران خطرناک است، باید نابود شود (تلافی جمله معروف امام خمینی (ره): اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود)، ایران به دنبال سلاح هسته‌ای است و مسئولیت نابودی آن به عهده‌ی اسرائیل بوده و فقط اسرائیل از پس آن برمی‌آید. اسرائیل هم ایران را نابود می‌کند و هم جهان را نجات می‌دهد.

4. سازندگان فیلم از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به حیثیت ایران و انجام پروپاگاندای علیه کشورمان غافل نشده‌اند و حتی وارد قضیه پرونده حقوق بشری جعلی نیز شده‌اند به طوری که در اثنای ورود به سفارت ایران با استفاده از گروگان گرفتن جان یکی از اعضای سفارت و تزریق سم به وی، دوست دختر فرانک موسس سعی دارد تا از این مسئول در سفارت ایران استفاده تبلیغاتی کند، لذا از وی می‌خواهد تا نامه‌ای مبنی بر وضعیت بد زنان در ایران منتشر کند. مامور رده بالای سفارت هم که در مقابل کشته نشدن خود در مقابل چنین کاری قرار گرفته می گوید: همین؟!!!

 

 

منبع : مشرق




ارسال توسط پایبند

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 161
بازدید دیروز : 1146
بازدید هفته : 1726
بازدید ماه : 6621
بازدید کل : 2231350
تعداد مطالب : 811
تعداد نظرات : 379
تعداد آنلاین : 2

Free counters! .............