گوناگون20
اجتماعی ، فرهنگی و ...
 
آقا اجازه!دلزده ام از تمام شهر

بی تو دلم گرفته از این ازدحام شهر



آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام

دردرس عشق،من صف آخر نشسته ام



در این كلاس،عاطفه معنا نمی دهد

اینجا كسی به پای تو برپا نمی دهد



آقا اجازه!بغض گرفته گلویمان

آنقدر رد شدیم كه رفت آبرویمان



امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی



اللهم عجل لولیك الفرج



تاریخ: 2 / 3 / 1393برچسب:مهدویت,
ارسال توسط پایبند


حجت الاسلام دانشمند : اگر من از مظلومیت رهبر بگویم شاید دلتان خون بشود ، خیلی مظلومند ایشان این موضوع را من با یک واسطه می گویم .
با یکی از محافظ های آقا در حرم امام رضا (ع) روبروی ضریح،دو به دو با هم بودیم گفتم از آقا چه خبر ؟میگفت ما روزهای دوشنبه، ( این را میگفت و گریه میکرد ) می رویم به خانواده شهدا سرکشی میکنیم . آقا می فرمودند به خانواده شهدا نگویید که ما می آییم که به زحمت نیافتند .یک ربع قبل آقا در ماشین هستند ما درب میزنیم و میگوییم آقا می خواهند تشریف بیاورند منزل و یک سلام و علیکی با مادر و پدر شهید نمایند .

یکبار رفتیم درب خانه دو شهید، من خودم رفتم دیدم درب باز است و آب و جارو کردند. درب زدم ، مادر شهید آمدند دم درب و گفتند: آقا کــــــــــو .گفتم: کدام آقا؟ گفت : مقام معظم رهبری کجاست ؟گفتم : شما از کجا می دانید ؟
شروع کرد به گریه کردن، گفت دیشب خواب بچه هام را دیدم، بچه ها آمدند گفتند خوش بحالت، فردا سید علی می خواهد بیاید خانه تان .
اینجا که رسید، مقام معظم رهبری هم رسیدند به درب خانه .بعد مادر شهید گفت من خواب دیدم که امام هم تشریف آوردند،و گفتند فردا سید علی آقا می خواهند بیایند، ما هم تبریک می گوییم و یک مطلبی هم امام فرمودند و پیغام دادند که من به شما بگویم .
مقام معظم رهبری فرمودند چه پیغامی !؟
مادر شهید گفتند: امام فرمودند سلام ما را به سید علی آقا برسانید و به ایشان بگویید اینقدر از خدا طلب مرگ نکن !فرج نزدیک است انشاءالله، آقا خیلی گریه کرد ....

 

 

منبع : پایگاه جامع ولایت




ارسال توسط پایبند

همیشه منتظرت هستم

بی انکه در رکود نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

چونان که من

همیشه در راهم

همیشه در مقابله

تو مثل ماه

ستاره

خورشید

همیشه هستی و می درخشی از بدر

و می رسی از کعبه

و کوفه همین تهران است

که بار اول می آیی

و ذوالفقار را باز میکنی

و ظلم را می بندی

همیشه منتظرت هستم

ای عدل وعده داده شد

این کوچه

این خیابان

این تاریخ

خطّی از انتظار تو را دارد

و خسته است

تو ناظری

ظهور کن

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم

"طاهره صفارزاده"

 

زندگی نامه بانو طاهره صفارزاده:

در سال 1315 در سیرجان متولد شد.از بارزترین شاعران مذهبی قبل انقلاب است.

در شعرهایش انتظار و مسائل عدالت وشیعه بچشم میخورد.

رهگذر مهتاب اثر دیگری از اوست.




ارسال توسط پایبند

 

فرج

مقدمه

اگر منتظران به وظایف خویش در قبال مولا و صاحب الامر (عج) عمل نکنند قطعا بلا و مصیبت دامن گیر ایشان خواهد شد از جمله وظایف مهم شیعیان در عصر غیبت همانا دعا برای تعجیل در ظهور حضرت است. حال اگر دعا را نیز فراموش کردیم ....

 

 



ادامه مطلب...
تاریخ: 4 / 9 / 1392برچسب:گوناگون,امور,کوتاهی,
ارسال توسط پایبند

 

امامت در لغت به معناى پیشوایى و در اصطلاح، یعنى ریاست عامه در امور دین و دنیا، به نیابت از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم. امامت حضرت مهدی ارواحنا له الفداء به دو راه نص و معجزه ثابت شده است. اما نص: شیخ صدوق در کتاب کمال الدین به سندى صحیح به نقل از یونس بن عبدالرحمان آورده است که گفت: به محضر امام موسى بن جعفر علیه السلام مشرف شدم و عرضه داشتم: یابن رسول الله! آیا تو قائمِ بالحق هستى؟ فرمودند: من هم قائم بالحق هستم و لکن آن قائمى که زمین را از دشمنان خداى عز و جل پاک می کند و آن را پر از عدالت مى نماید، همچنان که از جور و ستم پر شده باشد، پنجمین فرزند من است که غیبتی طولانى دارد، زیرا که بر جان خود مى ترسد. در این مدّت عدّه اى از حق برگشته و عدّه ایى دیگر ثابت قدم مى مانند. سپس فرمود: خوشا به حال شیعیان ما که در غیبت قائم ما به رشته ولایت ما چسبیده و به دوستى ما ثابت مانده و از دشمنان ما بیزار باشند. آنان از ما و ما از آن هاییم. [۱] نمونه های دیگرى از نص را مى توان در جلد دوم کتاب کمال الدین، صفحات ۳۷۶ و ۳۸۱ و ۴۰۹ ملاحظه کرد. همچنین در کتاب کفایة الاثر فى النص على الائمة الاثنی عشر تألیف شیخ على بن محمد بن على الخزاز قمى، ۱۷۰ حدیث از طریق شیعه و سنى روایت شده که همه آن ها به امامت حضرت مهدى ارواحنا له الفداء تصریح دارد. و اما معجزه: معجزات و کرامات حضرت، دلیلى بر اثبات امامت اوست. از على بن محمد سمرى نقل شده که به محضر مقدس حضرت مهدى ارواحنا له الفداء نامه نوشت و درخواست کفن کرد. جواب آمد که در سال هشتاد یا هشتاد و یکم به آن نیازمند خواهى شد. پس در همان وقتى که آن حضرت برایش تعیین کرده بود وفات یافت و یک ماه پیش از فوتش کفن برایش فرستاده شد. [۲] و از جمله معجزات آشکار حضرت، حاجت گرفتن مردم از آن حضرت است که هر از گاهی زبان به زبان مى چرخد و مشتاقان را امیدوارتر و مشتاق تر می کند. شفا یافتن بیماران لا علاج در مسجد کوفه و مسجد سهله و مقام امام زمان در وادی السلام نجف و مقام امام زمان در حلّه و سلیمانیه و مسجد جمکران و … از آن جمله است. در کتاب هاى کمال الدین شیخ صدوق، بحارالانوار علامه مجلسى و نجم الثاقب میرزا حسین نورى از معجزات حضرت بسیار آمده است.




ارسال توسط پایبند

القحطانی “جُهَیمان العُتَیْبى” در طلیعه‏ ى محرّم ۱۴۰۰ (= آذر ماه ۱۳۵۸)، هنگامى که هنوز تمامى حجّاج خانه‏ ى خدا به کشورهاى خویش باز نگشته بودند؛ صدها تن مرد مسلّح، از مردم وهّابى مسلک عربستان به رهبرى “جُهَیمان العُتَیْبى” با برنامه ریزى قبلى، مسجد الحرام را تصرّف کردند و با نیروهاى انتظامى دولت سعودى، به سختى درگیر شدند. شورشى‏ها از ظهور “محمّد بن عبد اللَّه القَحْطانى” برادر زن “جُهَیمان العُتَیْبى” به عنوان “مهدى موعود” خبر دادند. در پى این حادثه چندین روز مسجد الحرام در اشغال مهاجمان بود؛ تا این که دولت عربستان با امداد از مستشاران نظامى فرانسوى، مقدار زیادى آب نمک را به داخل صحن مسجد هدایت کرد؛ به طورى که تمامى صحن مسجد و زیرزمین‏هاى اطراف از آب نمک مملو شد. سپس برق فشار قوى به صحن مسجد وصل کرد؛ به خاطر وجود آب نمک – که نقش هادى قوى را بازى مى‏کند – تمامى کسانى که در صحن مسجد یا در زیرزمین‏ها سنگر گرفته بودند، دچار برق گرفتگى شدند و هلاک گردیدند. به دنبال این کار زره‏پوش‏هاى ارتش عربستان از زمین و هلیکوپترها از هوا به مهاجمان داخل مسجد هجوم بردند و با کشتن اشغالگران به ماجرا خاتمه دادند.[۲۲ ]ولى پیامد این ماجرا در محافل وهّابى‏ها چه در مقام رد یا اثبات مهدویّت هنوز ادامه دارد. به عنوان نمونه در پى آن حادثه، شیخ “عبد اللَّه بن زید آل محمود” رئیس دادگاه‏هاى شرعىِ کشور “قطر” رساله‏اى به نام “لا مهدیّ یُنتَظر بعدَ الرَّسول خَیرِ البشر” نوشت و در شهر “دوحه” پایتخت قطر انتشار داد. به فاصله‏ى اندکى شیخ “عبد المحسن بن حمد العَبّاد” عضو هیئت علمى دانشگاه اسلامى مدینه در نقد و ایراد نوشته‏ى فوق، در مجلّه‏ى رسمى آن دانشگاه به نام الجامعة الإسلامیّة تحت عنوان “الرّدّ على‏ مَن کذّب بالأحادیث الواردةِ فی المهدیّ” مقالاتى مبسوط نگاشت.




ارسال توسط پایبند
انتظار
همه ما این جمله حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را حفظ هستیم که فرمودند: «افضل العبادة انتظار الفرج» (1)
همچنین در سخن شریفی از امام علی(علیه السلام) چنین آمده است که: «أفضل العبادة عفّة البطن و الفرج ؛ برترین عبادت، نگهدارى شكم و میل جنسی [از محرمات‏] است».(2) اما آیا عفت ـ که دو مصداق آن بیان شد ـ مصادیق دیگری نیز دارد.
امام علی(علیه السلام) این سؤال را نیز پاسخ داده و فرمودند: «انّ افضل العفّه الوَرَع». ورع به معنی تقواست و به عبارتی، نقطه عالی نیت‌ها و اعمال انسان‌ها محسوب می‌شود. این جمله، یکی از جملاتی است که امام علی(علیه السلام) در نامه‌ای، به محمد بن ابی بکر نوشتند؛ آن هم زمانی که او را به عنوان والی مصر، رهسپار آن دیار کردند. مصر در آن زمان چنان دستخوش دگرگونی شده بود که علیه حکومت مرکزی ایستاده و علم شورش برداشته بود. داستان محمد بن ابی بکر با شهادتش توسط مأموران معاویه در آن خطه، پایان می‌پذیرد و مصر سرانجام رسماً از سیطره حکومت به حق امیرالمؤمنین(علیه السلام) خارج و به عنوان تحفه و دستمزد حیله‌ای که عمروعاص در صفین به خرج داد (قرآن بر سر نیزه کردن) به او سپرده شد. مصر قبل از شهادت محمدبن ابی بکر، شهادت مالک اشتر را نیز در کارنامه خود داشت. وقتی که مالک به عنوان فرماندار به آنجا رفت به نیرنگ عمروعاص شهید شد.
از خصوصیات بارز یاران امام زمان(عج) بصیرت و خردمندی آنهاست. در فتنه‌هایی كه زیركان در آن فرو می‌‌مانند، هوشیارانه راه می‌‌جویند و حق را از باطل می‌‌شناسند

ممکن است تصور کنید این مقدمه، قدری طولانی شده است؛ امّا نکته مهم همین جاست! چون در زمان عثمان، مهم‌ترین کسانی که به عنوان دادخواهی به مرکز حکومت اسلامی(مدینه) آمدند تا شکایت فرماندار را به عثمان کنند و گشایشی در کارشان حاصل شود، همین اهل مصر و بزرگان آنها بودند. علاوه بر مصریان، بزرگان سایر بلاد اسلامی نیز به مدینه آمده بودند و اجتماع بزرگی در مدینه به راه افتاده بود. عثمان از ترس شورش این جمعیت فراوان، سپاه شام را به فرماندهی معاویه به مدینه فرا خواند و معاویه هم سپاه را به سمت مدینه حرکت داد؛ ولی هیچ گاه اجازه نداد حتی به نزدیکی مدینه برسد! از آن طرف، عثمان، قول برکناری چند فرماندار را به مردم داد و مردم مصر با خوشحالی مدینه را ترک کردند. اما توطئه مروان باعث شد تا مصریان سراسیمه از نیمه راه بازگشته و وارد مدینه شوند و سرانجام پس از محاصره‌ای طولانی، با نیرنگ نزدیکان عثمان، خلیفه سوم کشته شد.

بعد از آن، مردم در مسجد جمع شدند تا با امام علی(علیه السلام) بیعت کنند. مصریان نیز در میان این بیعت کنندگان بودند. امام شروط بسیاری با مردم در میان گذاشتند و بزرگان نیز به نیابت از طائفه خود آن را پذیرفتند. اما سختی‌های عمل به پیمان و شرط، آغاز شد و اولین فتنه مسلمین که «جنگ جمل» بود درگرفت. امام خطاب به مسلمانان فرموده بود: «لَا یَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ؛ هیچ کس توان برداشتن این عَلم را ندارد؛ جز کسانی که اهل صبر و بصیرت باشند».3

اولین نزاع اهل قبله در گرفت و مسلمانان زیادی کشته شدند. اما هنوز خون‌های کشته‌شدگان خشک نشده بود که معاویه سر به طغیان گذاشت و خونخواهی عثمان و مؤاخذه شدن دروغین امام علی(علیه السلام) ـ به عنوان عامل قتل ـ را دست‌آویز جنگی کرد که صفین نام گرفت. در صفین، کارزار طولانی شد؛ تا این که سرانجام زمانی که پیروزی امام علی(علیه السلام) قطعی شده بود، نیرنگ عمروعاص مؤثر افتاد و کسانی که بی‌بصیرت به میدان وارد شده بودند، قرآن ناطق را ندیدند و به تکریم قرآن صامت روی آوردند!

بسیار بودند کسانی که تأمل نکردند و بی‌بصیرت وارد میدانی شدند که جز نابودی و هلاکت، ارمغانی برایشان به همراه نداشت؛

بصیرت و آگاهی عمیق آنان از اهداف، موجب می‌‌شود كه در راه اطاعت از امام خویش و در احیای سنت‌ها و مبارزه با بدعت‌ها درنگ نكنند و در پی رسالت شرك زدایی، به همراه امام خود بت شكنی كنند و پیرایه‌هایی كه به اسم دین در ذهن‌ها جای گرفته و با گذشت زمان تقدس یافته را نابود سازند

 

اگر طلحه و زبیر تن به تقوا سپرده بودند و عفت پیشه می‌کردند و اگر خوارج، بصیرت به خرج می‌دادند و امام را وادار به حکمیت نمی‌کردند و دست آخر رو در روی او نمی‌ایستادند و اگر اهل مصر ـ که انتظار گشایش و فرج واقعی داشتند و برقراری عدالت را می‌خواستند ـ به جای ایستادن در کنار عمروعاص، در کنار سرداران بزرگ امام علی(علیه السلام) ایستاده بودند، نه مصر تجزیه می‌شد، نه خوارج کشته می‌شدند و مهم‌تر اینکه بین اهل قبله چنین نزاع و جنگی در نمی‌گرفت.

از خصوصیات بارز یاران امام زمان(عج) بصیرت و خردمندی آنهاست. در فتنه‌هایی كه زیركان در آن فرو می‌‌مانند، هوشیارانه راه می‌‌جویند و حق را از باطل می‌‌شناسند.

بصیرت و آگاهی عمیق آنان از اهداف، موجب می‌‌شود كه در راه اطاعت از امام خویش و در احیای سنت‌ها و مبارزه با بدعت‌ها درنگ نكنند و در پی رسالت شرك زدایی، به همراه امام خود بت شكنی كنند و پیرایه‌هایی كه به اسم دین در ذهن‌ها جای گرفته و با گذشت زمان تقدس یافته را نابود سازند. یاران مهدی(عج) امام خود را می‌‌شناسند و به او اعتقاد دارند، اعتقادی كه در ژرف وجودشان ریشه دوانده و سراسر جانشان را فرا گرفته است. این معرفت، شناخت اجمالی نیست، بلكه معرفت به حق امام است.

اینک ما باید تاریخ را یک‌بار دیگر مرور کنیم تا بدانیم اگر به راستی خواستار گشایش هستیم، امر ظهور و فرج، بدون تقوا، صبر، عفت و بصیرت، محقق نخواهد شد.

 

منبع :  تبیان




ارسال توسط پایبند
غیبت

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                                        آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی                                                       باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

چه بسیارند افرادی که عمری در غفلت و سرگردانی می زیستند و عمر خود را در غفلت و عصیان منعِم خویش گذراندند و بدون آنکه انقلابی درونشان ایجاد شود، توفیقی بر استغفار و عرض پشیمانی نیافتند و با همان حال از دنیای فانی و به سرای باقی منتقل شدند. ولی گروهی نیز گرچه در ابتدا از صلاحیت ظاهری برخوردار نبودند، ولی  قابلیت کسب توفیق الهی را دارا بوده و  یک شبه ره صد ساله را طی کردند و عاقبتشان غرق در خیر و نور شد.

این افراد که تعدادشان هم کم نبوده است، به دعوت وجدان خویش لبیک گفته و با هوای نفس خویش مقابله نمودند و برخی تا حدی پیش رفتند که نامشان جاودانه گشته و در زمره ی عالمان ربانی و عارفان رحمانی ثبت شدند.

داستان زیر، سرگذشت یکی از همان افرادی است که در ابتدا، زمان به غفلت سپری می کرد ولی بعد از مدتی به خود آمده و با عنایت پروردگارش مورد توجه ولی عصر و امام زمان خویش قرار گرفت و در این مقال سرگذشت او را از زبان خودش می خوانید؛

در شهر دمشق، پایتخت کشور سوریه زندگی می کردم و از راه عبا بافی امرار معاش می نمودم. هنوز در سن نوجوانی بودم و دوستانی داشتم که در ساعات فراغت با آنان سرگرم تفریح می شدم و به لهو و لعب می پرداختم. ما از گناه پروائی نداشتیم و در پی خوشگذرانی و هوسرانی بودیم.

آن روز جمعه بود. من به شیوه ی همیشه با رفقای همسال و همفکرم گرد آمدم و دسته جمعی مشغول لهو و لعب شدیم. شراب هم داشتیم و می خواستیم میگساری و عیاشی کنیم.

ناگهان به خود آمدم و مثل آدم خوابی که بیدار شود، بر خویشتن نهیب زدم: آیا تو برای من این سرگرمی ها و هوسبازی ها آفریده شده ای؟!

همان جا خداوند قلبم را تکان داد، مرا متنبه ساخت، وجدانم را بیدار کرد، پلیدی گناه و زشتی اتلاف عمر در راه بیهودگی و بی بند و باری را برایم آشکار نمود و از تیرگی باطن نجاتم داد.

در پی این دگرگونی روحی و تحول فکری بی درنگ برخاستم، گیلاس شراب و بزم عیش و بساط گناه را ترک کردم، از رفقا جدا شدم و از جمع آنان گریختم.

حضرت بقیة الله علیه السلام یک هفته در خانه ام ماندند و به تعلیم و تربیت و ارشادم بذل عنایت نمودند. در مدت این هفت شبانه روز اذکار و اورادی به من آموختند و فرمودند: دعای خود را به تو یاد دادم که هر روز بخوانی و ان شاء الله بدان مداومت نمائی. آنگاه چنین توصیه کردند: یک روز را روزه می داری و یک روز را افطار می کنی، هر شب پانصد رکعت نماز می خوانی و به بستر استراحت نمی روی مگر خواب بر تو غلبه کند

هر چه دوستان هم پیاله و رفیقان سفره ی انس دنبالم دویدند و خواستند مرا برگردانند اعتنائی نکردم تا ناچار مایوس شدند و از من دل بریدند.

جمعه بود و روز عیادت، وقت توبه بود و هنگام ندامت. تصمیم گرفتم به مسجد بروم تا آن انقلاب درونی و بارقه های معنوی را با حال و هوای خانه ی خدا و فضای ملکوتی آن بیامیزم.

از این رو راهی مرکز شهر شدم و به طرف مسجد جامع دمشق حرکت کردم.

وقتی وارد مسجد شدم دیدم شخصی در کرسی خطابه قرار گرفته و درباره ی حضرت مهدی علیه السلام برای مردم سخنرانی می کند و زمان ظهورش را شرح می دهد.

خوب متوجه مطالب خطیب شدم و به آنچه پیرامون صاحب الزمان علیه السلام می گفت گوش جان سپردم و به گفته هایش دل دادم.

حالت عجیبی به من دست داد. احساس کردم امام زمان را خیلی دوست دادم، یکباره مهرش در جانم ریخت و قلبم سرشار از محبت او گردید.

آن روز گذشت، در پی آن سیر نفسانی و تحول روحی لهو و لعب را ترک کردم، دست از گناه برداشتم. گرد معصیت از صفحه ی دل زدودم و آرامش خاطر یافتم. اما سوز دیگری در درونم برپاگردید که پیوسته وجودم را تسخیر کرد و بسان شعله ی فروزنده ای جانم را مشتعل ساخت.

مهر حضرت مهدی علیه السلام و عشق به دیدار او و امید به لقای آن مهر تابان و جلوه ی پرفروغ یزدان در ژرفای قلبم موج می زد.

روز به روز علاقه و اشتیاقم بیشتر می شد و چنان شیفته ی وصال دلدار گردیدم که هرگز سجده ای نرفتم که از درگاه خداوند سبحان دیدار امام زمان را درخواست نکنم و لقایش را نجویم.

یک سال گذشت. در طول این دوازده ماه هرگز از یاد محبوبم غافل نماندم. همواره در پی او می گشتم، اشک فراق می ریختم، در خلال دعاها و عبادتهایم توفیق دیدار او را از پروردگار می خواستم و هر بار که سجده می کردم به درگاه خدا می نالیدم و با تمام وجود تشرف به خدمت حضرتش را مسئلت می نمودم.

امام زمان

یک شب در مسجد جامع دمشق، نماز مغرب را به جا آوردم و مشغول نماز مستحبی شدم. بعد از فراغ به حال خود نشسته بودم که ناگهان احساس کردم دستی روی شانه ام قرار گرفت. تکانی خوردم و صورتم را برگرداندم، دیدم آقائی پشت سرم نشسته و دستش را بر شانه ام نهاده، بی مقدمه به من فرمود: فرزندم خدا دعایت را اجابت نمود چه می خواهی؟

برگشتم و لحظه ای به او خیره شدم، عمامه ای همانند عمامه ی مردم غیر عرب بر سر داشت و جامه ای گشاد و بلند از پشم شتر به روی لباس هایش در بر داشت.

پرسیدم: شما کیستید؟

با لحن ملایم و آهنگ دلپذیری فرمود: من مهدی هستم.

بی درنگ دست آن حضرت را بوسیدم و عرضه داشتم: همراه من به خانه ام تشریف بیاورید و منت نهاده با قدوم مبارکتان سرای مرا منور سازید.

آقا در کمال مهربانی و نهایت بزرگواری دعوت مرا پذیرفتند و فرمودند: بله، خواهم آمد.

سپس در خدمت مولی رهسپار منزل شدم. وقتی درون خانه تشریف آوردند دستور دادند: جائی را برایم اختصاص بده که تنها باشم و هیچکس غیر از خودت بدان راه نیابد.

من اطاقی را مخصوص آن حضرت قرار دادم و خود نیز گوش به فرمانش کمر همت بستم تا هر چه گوید انجام دهم و جانم را از سرچشمه ی زلال هدایت و معارف روح پرور ولایتش سیراب سازم.

حضرت بقیة الله علیه السلام یک هفته در خانه ام ماندند و به تعلیم و تربیت و ارشادم بذل عنایت نمودند.

در مدت این هفت شبانه روز اذکار و اورادی به من آموختند و فرمودند: دعای خود را به تو یاد دادم که هر روز بخوانی و ان شاء الله بدان مداومت نمائی. آنگاه چنین توصیه کردند: یک روز را روزه می داری و یک روز را افطار می کنی، هر شب پانصد رکعت نماز می خوانی و به بستر استراحت نمی روی مگر خواب بر تو غلبه کند.

این ماجرا مربوط به شخصی است، که «حسن عراقی» نام داشت. او در زهد و معنویت به جائی رسید که همردیف بزرگان عصر خویش قرار گرفت و از جهت عبادت و معرفت و نیل به مقامات معنوی و کمالات روحی نامور گردید. وی حدود یکصد و سی سال در این جهان زیست و سرانجام در مصر مدفون شد

من با شوق فراوان دستور العمل و برنامه ای را که حضرتش تعلیم نمودند پذیرفتم و به انجام آن پرداختم. هر شب پشت سر امام زمان علیه السلام می ایستادم و پانصد رکعت نماز بجا می آوردم، هرگز عبادت را ترک نمی کردم و به بستر نمی رفتم مگر وقتی که خواب بر من غالب می شد و بی اختیار خوابم می برد.

بعد از یک هفته، امام اراده ی رفتن نمودند و به من فرمودند: حسن از حالا به بعد با هیچکس رفاقت و همنشینی نکن، زیرا آنچه آموختی برای رستگاری و برنامه ی زندگی ات کافی است و به دیگری احتیاج نداری، هر مطلب و سخنی نزد هر که باشد، از آنچه در محضر ما به دست آوردی پائین تر است و از حقایق و معارفی که از ما به تو رسیده، کمتر است. بدین خاطر زیر بار منت هیچکس نرو و از احدی راه مجو که فایده ای ندارد و به حالت سودی نبخشد.

عرضه داشتم: اطاعت می کنم گوش به فرمان شما هستم و آنچه را دستور دادید مو به مو انجام خواهم داد.

آنگاه حضرت از منزل بیرون رفتند و من نیز پشت سر ایشان خارج شدم تا با امام زمانم خداحافظی کنم و آن بزرگوار را بدرقه نمایم.

اما همین که در آستانه ی در قرار گرفتم مرا نگهداشتند و فرمودند: از همین جا.

من همان جا کنار در ایستادم. امام تشریف بردند و نگاه من بدرقه ی راهشان بود تا از نظرم ناپدید شدند.

این ماجرا مربوط به شخصی است، که «حسن عراقی» نام داشت. او در زهد و معنویت به جائی رسید که همردیف بزرگان عصر خویش قرار گرفت و از جهت عبادت و معرفت و نیل به مقامات معنوی و کمالات روحی نامور گردید. وی حدود یکصد و سی سال در این جهان زیست و سرانجام در مصر مدفون شد.

سرگذشت حسن عراقی را دانشمندان شیعه و غیر شیعه نوشته اند، از جمله حدیث نگار بزرگ قرن سیزدهم مرحوم نوری طبرسی در دو کتاب ارزشمندش «کشف الاستار» و «النجم الثاقب» ثبت نموده است.

 

منبع : تبیان




ارسال توسط پایبند
امام زمان

 

شب سه شنبه بود که بانو گرفتار سردرد شد. او ملکه نام داشت، فرزند عبدالرحمن و همسر مردی به اسم امین بود. آنها در نجف زندگی می کردند و عامی مذهب بودند. یعنی حضرت علی علیه السلام را خلیفه ی چهارم پنداشته و از مذهب حق که تشیع است و بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله، امیر المومنین و یازده فرزند معصومش را امامان برگزیده ی الهی و جانشینان راستین پیامبر می داند، منحرف بودند.

سردرد ملکه خانم شدید شد. هر چه از شب می گذشت بر شدتش افزون می گشت. ملکه آن شب را با درد و رنج سپری کرد و ناله زد و اشک ریخت.

بالاخره صبح شد. اشعه ی خورشید تاریکی شب را درید و صفحه ی زمین را روشن ساخت. اما بانو هر دو چشمش را از دست داد و بر اثر یک بیماری موموز به کلی نابینا شد.

ملکه خانم سخت متاثر گردید، دیگر هیچ چیز را نمی دید. از غم کوری سردرد را فراموش کرد و نمی دانست آیا دیدگانش قابل معالجه است و درمان می پذیرد یا خیر؟

سید محمد سعید افندی که خود از اساتید و سخنوران عامه در نجف به شمار می رفت و در مدرسه ئی نزدیک باب وادی السلام تدریس می نمود، گوید: شوهر این زن، ملا امین در کتابخانه ی حمیدی با من همکاری داشت. او روز سه شنبه نزد من آمد و با افسردگی و پریشانی حادثه ی نابینا شدن همسرش را برایم شرح داد و گفت: دیشب بعد از یک سردرد شدید و طولانی هر دو چشم ملکه کور شده و هیچکس و هیچ چیز را نمی بیند.

من از این پیش آمد اظهار تاثر کردم و گفتم: اگر می خواهی همسرت شفا پیدا کند و بینائی اش را باز یابد، امشب او را حرم مطهر مرتضی علی علیه السلام ببر و به حضرتش توسل جسته، شفای وی را طلب کن و آن بزرگوار را در درگاه الهی واسطه قرار بده شاید خداوند به برکت امیر المومنین علیه السلام شفایش بخشد.

شب چهارشنبه فرا رسید. ملکه همچنان دردمند و مضطرب است با آنکه می خواستند او را به حرم شریف مولا برده و متوسل شوند، اما از شدت درد و ناراحتی چنان بی تاب و ناآرام بود که از تشرف و زیارت منصرف گردیدند.

وقتی وارد مسجد شدم صدای مردی را شنیدم که از میان انبوه جمعیت مرا شناخت و خطاب به من فرمود: ای زنی که هر دو چشمت را از دست داده ای، نترس و نگران نباش، ان شاء الله هر دو دیده ات شفا می یابد. من که نابینا بودم و هیچکس را نمی دیدم بعد از شنیدن این صدا پرسیدم: شما کیستید؟ خدا در وجودتان برکت افزاید. ایشان فرمودند: «انا المهدی». من صاحب الزمان، مهدی هستم

پاسی از شب گذشت، هنوز زن بیچاره ناله می کرد و درد می کشید. بی قراری او آرامش دیگران را نیز بر هم زد. همه متاثر و ناراحت بودند.

اواخر شب اندکی آرام گرفت و ساعتی به خواب رفت. اما چیزی نگذشت که از خواب پرید و اظهار خرسندی نمود. خواب عجیبی دیده بود. او با خوشحالی و انبساط خاطر رویای نوید بخش و اعجاز آمیزش را تعریف کرد و گفت:

در خواب دیدم شوهرم با خانمی به نام زینب، مرا برای رفتن به حرم حضرت امیر علیه السلام و زیارت مرقد مطهر آن بزرگوار کمک نمودند. همراه آندو حرکت کردم تا مشرف شوم و توسل جویم. در راه، مسجد بزرگ و با عظمتی دیدیم که مملو از جمعیت بود. تصمیم گرفتیم به آن مسجد برویم و ببینیم چه خبر است.

وقتی وارد مسجد شدم صدای مردی را شنیدم که از میان انبوه جمعیت مرا شناخت و خطاب به من فرمود: ای زنی که هر دو چشمت را از دست داده ای، نترس و نگران نباش، ان شاء الله هر دو دیده ات شفا می یابد.

من که نابینا بودم و هیچکس را نمی دیدم بعد از شنیدن این صدا پرسیدم: شما کیستید؟ خدا در وجودتان برکت افزاید.

ایشان فرمودند: «انا المهدی».

من صاحب الزمان، مهدی هستم.

ملکه رویای مسرت بخش خود را بدینگونه شرح داد و گفت:

در این هنگام با خوشحالی از خواب پریدم و احساس کردم نشاط روحی و لذت خاصی وجودم را فراگرفته است.

سپس بی صبرانه در انتظار طلوع صبح نشست تا برای زیارت و توسل شرفیاب شود.

خورشید بامداد چهارشنبه از افق سرزد و برای آن بانوی دردمند و نابینا گرمی شادی آفرین و نشاط انگیزی به ارمغان آورد.

آن روز سوم ماه ربیع الاول سال یکهزار و سیصد و هفده هجری بود که ملکه با شوهرش همراه عده ی زیادی از زنان به راه افتادند.

اما قبل از زیارت مرقد امیر مومنان علیه السلام به طرف خارج شهر حرکت کردند تا به جایگاهی که «مقام حضرت مهدی علیه السلام» گفته می شود مشرف شوند و توسل جویند.

آنها دسته جمعی شهر را پشت سر نهادند و راهی مقام حضرت صاحب الزمان علیه السلام شدند. این مقام که داخل وادی السلام می باشد و بیرون نجف قرار گرفته دارای یک صحن و گنبد است و در آن محرابی است که به حضرت مهدی علیه السلام منسوب می باشد.

وقتی به مقام رسیدند، ملکه به تنهائی وارد شد. میان محراب نشست و با حال عجیبی به توسل و دعا پرداخت. او سخت منقلب بود، از سوز دل ناله می زد، مثل ابر بهار اشک می ریخت، با صدای بلند گریه می کرد، آنقدر گریست و زاری نمود که بی حال بر زمین افتاد و از هوش رفت.

زنان همراهش که از دور مراقب وی بودند و وضعش را نظاره می کردند، دورش را گرفتند و منتظر ماندند تا به حال طبیعی برگردد.

ناگهان ملکه به هوش آمد و اطرافش را نگریست. او شفا یافته بود و همه جا را می دید. زن های عرب با مشاهده ی این کرامت هلهله کنان، غریو شادی برآوردند و مژده افشانی نمودند.

ملکه گفت: وقتی از حال رفتم و بی هوش افتادم دو مرد بزرگوار را دیدم که نزد من آمدند. یکی از آندو سن بیشتری داشت.

آن آقائی که سنش زیادتر بود جلو قرار داشت و آن دیگری که جوان بود پشت سر او ایستاده بود. او که سن بیشتری داشت رو به من نمود و فرمود: نترس، بیم نداشته باش.

از ایشان پرسیدم: شما کیستید؟

فرمودند: من علی بن ابی طالب هستم و این شخصی که پشت سرم ایستاده، فرزندم مهدی است.

امام زمان (عج)

سپس حضرت علی علیه السلام بانوئی را که آنجا نشسته بود به نام خواندند و فرمودند: ای خدیجه برخیز و دستت را بر دو چشم این زن بیچاره بکش.

آن بانو فرمان امام را امتثال کرد و بی درنگ برخاست. نزد من آمد، دستش را روی دیدگانم کشید که ناگهان به هوش آمدم و حال طبیعی ام را بازیافتم.

وقتی به خود آمدم متوجه شدم شفا پیدا کرده ام و چنان دیدگانم پرنور و سالم گشته که از سابق بیناتر شده و همه جا را بهتر از اول می بینم. آنگاه دیدم زنها دورم را گرفته و هلهله کنان، فریاد شادی سر داده اند.

ملکه شفا یافت. او با توسل به امام عصر از درد جانکاه و کوری رنج آور نجات پیدا کرد و مورد لطف حضرت بقیة الله علیه السلام قرار گرفت.

پس از ظهور این کرامت، ملکه با شوهر و زنان همراهش در حالیکه آهنگ درود بر محمد و آل محمد سر می دادند، رهسپار نجف شدند تا تربت پاک و مرقد تابناک امیر مومنان علیه السلام را زیارت کنند.

آنها در حالیکه صدایشان را به صلوات بلند نموده و خوشحال و مسرور بر پیامبر و آل رسول الله درود می فرستادند وارد حرم مطهر شدند و به زیارت حضرتش مشرف گردیدند.

این کرامت که در جلد دوم کتاب «عبقری الحسان» نیز نوشته شده نشانگر آن است که هرگاه درمانده ای به اهل بیت روآورد و از امام زمان حاجت بخواهد، این بزرگواران با مهر و عطوفتی که نمایانگر رحمانیت خداوند است به یاری اش شتافته و با قدرتی که از جانب خدا به آنان موهبت گردیده خواسته اش را برآورده می سازند.

وقتی حضرت بقیة الله علیه السلام نسبت به یک زن غیر شیعه چنان کرامت روا داشته و امیر مومنان علیه السلام یک فرد عامی مسلک را چنین شفا بخشند، مسلم است نسبت به شیعیان و پیروانشان لطف بیشتری داشته و هرگز آنان را محروم نمی سازند.




ارسال توسط پایبند

شیعه آنلاین نوشت: اخبار رسيده از شهر کوفه در نزديکي نجف أشرف حاکي از آن است که همزمان با سالروز ضربت‌ خوردن مولاي متقيان، حضرت امیرالمؤمنین علي عليه السلام، بخشی از دیوار مسجد کوفه ترک خورد.

گفتني است بر اساس روايت هاي موجود، ترک خوردن ديوار مسجد کوفه همزمان با سالروز ضربت خوردن حضرت علي عليه السلام،‌ از نشانه‌های آخرالزمان و ظهور حضرت وليعصر أرواحنا فداه به شمار مي رود.
در همين راستا در روايتي که توسط شیخ مفید نقل شده آمده که امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: «إذا هدم حائط مسجد الکوفة ممَّا یلی دار عبد الله بن مسعود فعند ذلک زال ملک القوم وعند زواله خروج القائم علیه السلام» ترجمه: چون دیوار مسجد کوفه در قسمت خانه عبدالله بن مسعود ویران شود، در آن هنگام حکومت قوم به فرجام می‌رسد و قائم علیه السلام ظهور می‌نماید.
در همين حال خبرنگار صفحه عربي شيعه آنلاين با "فراس الکويتي" مسئول بخش اطلاع رساني مسجد کوفه تماس گرفته تا جزئيات و درستي يا نادرستي اين موضوع را جويا شود.
"فراس الکويتي" ضمن تأييد خبر ترک خوردن ديوار مسجد کوفه در شب ضربت خوردن حضرت علي عليه السلام، در اين باره گفت: اکنون در حال بررسي بيشتر اين موضوع هستيم.



ارسال توسط پایبند

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 157
بازدید دیروز : 688
بازدید هفته : 157
بازدید ماه : 5052
بازدید کل : 2229781
تعداد مطالب : 811
تعداد نظرات : 379
تعداد آنلاین : 2

Free counters! .............