گوناگون20
اجتماعی ، فرهنگی و ...


*این نوشته ها آخرین دست نوشته شهید "احمدرضا احدی" رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است.*

احمد رضا احدی

چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟؟؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،
به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم

کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،

از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را
چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده

به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟

کشته شده و در آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند :

“نبرد تن و تانک؟!” اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز

و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود

و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،
حالا معلوم نمایید سر کجا

افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد ؟

وکدام کدام…؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،
ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،

مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از
مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟
چگونه باید آنها را غسل داد ؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم.

چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در
انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟ کدام مسئله را حل می کنی؟



برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت
را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب شامخ دکتر یا از

آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس،

دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
“صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن“
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی

تو داغدار شده است؟
جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟

و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه!…
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای

تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های
فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که

کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی،
اگرعلی اکبرنیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش!

که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد
برچسب‌ها: کنکوری ها ببیند و بخوانند, آخرین دست نوشته شهید, احمدرضا احدی, رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364, شهید احمد رضا احدی




ارسال توسط پایبند
 
مدیر وبلاگ : این مطلب را از دست ندهید. معنای انسانیت ، بوی خوش معرفت واقعی و نوع دوستی را میتوان از این مطلب بویید.
امیدوارم و مطمئنم که مورد پسند شما قرار بگیر./همین
 
در بطن موج‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی به راه می‌افتد، گاهی اتفاقاتی وجود دارد که به شدت قدرت اثر گذاری دارند؛ چه در فاز مثبت و سازنده و چه در فاز منفی و مخرب. فارغ از اینکه غالبا کدام نوع قوت بیشتری می‌گیرد و پیرامون چه نوع اتفاقاتی رقم می‌خورد، این گونه به نظر می‌رسد که در بسیاری شان مفهوم کنایی "مرغ همسایه غاز است" را می‌توان دید وگرنه حتما ماجرای معلم مریوانی اکنون مشهور ترین حکایت روزمان می‌بود.

  زمانی که بنگاه خیریه برآورده کردن آرزو در سانفرانسیسکوی آمریکا برای معطوف کردن توجه مردم به یک موضوع، مایلز اسکات ٥ ساله، بیمار خردسالی که توانسته بود بر سرطان خون پیروز شود را با لباس بت من به سطح شهر برد تا بتواند به کمک صدها نفری که همراهیش می‌کردند، در حضور ناظران پرشمار و دوربین‌های خبری، شهر را از اشرار پاک کند و به آرزویش برسد، شاید ما هم پیش خودمان این ا
قدام را ستودیم و گفتیم کاش بنگاهی مشابه در کشورمان می‌بود که بتواند کار مشابهی انجام دهد.


ادامه مطلب...
ارسال توسط پایبند
دنیا را یک بار نگـــاه کن
آخــــرتت را چنــــد بار!
و صــاحبخــــانه را همیشـــــــــــــــه...
مرحوم حاج اسماعیل دولابی
به قبرستان گذر کردم کم وبیش بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفته نه دولتمند برده یک کفن بیش

 




تاریخ: 19 / 9 / 1392برچسب:,
ارسال توسط پایبند

برای این‌که حافظه‌ی قوی داشته باشیم، پزشکان ما را به خوردن انواع غذاها و ورزش‌های هوازی دعوت می‌کنند. اما راه‌های ساده‌ای برای افزایش حافظه وجود دارد که به تحرک نیاز ندارد.

آینده‌بین باشید

یکی از راه‌های ساده برای افزایش حافظه، نگاه به دوردست‌ها و آینده است. بسیاری از ما بیش‌تر به فکر امروز هستیم در حالی که ذهن وقتی قوی می‌شود که نگاه اصلی‌اش به آینده باشد. افراد آینده‌نگر حافظه‌ی بهتری دارند.

ارتباط دهید

یکی از راه‌های جالب برای افزایش حافظه ارتباط برقرار کردن بین اشیایی است که در ذهن وجود دارند. ذهن ما عادت کرده است که تنها برخی چیزها را به خاطر بسپارد در حالی که اگر بین حافظه‌ی بلندمدت و کوتاه‌مدت ارتباط برقرار کنیم دیگر دچار فراموشی نمی‌شویم.

به مغز سخت بگیرید

همیشه می‌گویند بدن انسان بر اثر ورزش‌های سخت ورزیده می‌شود. این مورد برای مغز نیز پاسخ‌گو است. بهترین گزینه، استفاده از مسائل سخت ریاضی و تلاش برای حل آن‌هاست. این کار مغز را به کار گرفته و قدرت آن را افزایش می‌دهد.

پیچیده رفتار کنید

هرچه کار پیچیده‌ای را به حافظه بسپارید و سعی در به یادآوری آن داشته باشید، ذهن شما برای درک مفاهیم ساده، بیش‌تر آماده می‌شود. بعضی از ما عادت داریم تنها چیزهای ساده را یاد بگیریم در حالی که برخی راه‌های سخت ذهن را قدرتمند می‌سازد.

احساساتی شوید

یکی از راه‌های خوب برای به خاطر سپردن موارد مختلف احساساتی شدن است. روان‌شناسان به این باور رسیده‌اند که بسیاری از خاطرات و وقایعی که با احساسات بیش‌تر به یاد سپرده می‌شوند، بیش‌تر به یاد می‌مانند. در این صورت اگر مغز و احساسات را با هم یکی کنید، نتیجه‌ی بهتری می‌گیرید.

تمرین کنید

تمرین و تکرار، لازمه‌ی به نتیجه رسیدن کار است. برای افزایش قدرت حافظه به این کار نیاز زیادی دارید. بسیاری از چیزهایی را که در 2 یا 3 هفته‌ی قبل به یاد سپرده‌اید بار دیگر در ذهنتان بخوانید. هم‌چنین می‌توانید خاطرات سال‌های گذشته را نیز به خاطر آورده و یادداشت کنید.




ارسال توسط پایبند

گونه های اشک بر چشمانم جاری شد با دیدن این عکس.

آن ها به خاطر ما جان نثاری کردند و اکنون ما.............

"روی هر پله ای که باشی خدا یک پله بالا ترست نه به خاطر این که خداست به خاطر این که دست تورا بگیرد."

 

چشمانت را ببند ای شهید!


مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی...

 

مادرم! ببخش که با هر تیری که به قلب فرزندت می زنیم

باد سیلی را رو گونه ات زنده میکنیم.




ارسال توسط پایبند

 

 
عکس
عکس
 
 بگذآر تآ هست

همه برآ ے تو بآشد

لبآس هآے شیک برآے تو

توجه مردم برآے تو

آزادے و رآحتی برآے تو

من همین تکه پآرچه مشکی ام رآ می خوآهم

و نیم نگآهی از آن بآلآ هآ




تاریخ: 27 / 8 / 1392برچسب:گوناگون,گوناگون20,حجاب,چادر,
ارسال توسط پایبند
عکس
عکس
 



تاریخ: 27 / 8 / 1392برچسب:گوناگون,گوناگون20,حجاب,چادر,
ارسال توسط پایبند

 


به پارچه‌فروشی‌ها که داخل شوی و سراغ قواره‌های چادری را كه بگیری، تورهای طرح‌داری را نشانت می‌دهند و می‌گویند «مدل‌هایمان این‌هاست»! و تو در حیرت می‌مانی که: آیا حجاب برتر، این است؟!

 


بیایید خودمان را تحریم كنیم!

به پارچه‌فروشی‌ها که داخل شوی و سراغ قواره‌های چادری را كه بگیری، تورهای طرح‌داری را نشانت می‌دهند و می‌گویند «مدل‌هایمان این‌هاست»! و تو در حیرت می‌مانی که: آیا حجاب برتر، این است؟! این‌ها را که حجابی باید، تا خودشان را بپوشاند!

آن‌چه جالب می‌نماید این است که نام این قسم چادرها را به عنوان «چادرهای مجلسی» آدرس می‌دهند! عنوانی که به غایت مضحک است!

خواهرم؛

وقتی به محفل جشن و سرور می‌روی، لباست و آرایشت (که گاهی از نگاه نامحرم پنهانش نمی‌کنیم)، نیازِ افزون‌تری به استتار دارد، آن‌وقت اگر چادرت، یعنی بیرونی‌ترین حجابت هم از جنس تور باشد و ابداً سادتر نباشد، پوشیدنش آیا تمسخر خودت نیست؟ تمسخر خدا نیست؟

دلت را به چه خوش کرده‌ای!؟

که چادر را از سر نیانداخته‌ای!؟

در منتهای دلت هم آیا این پنج متر تور را، «چادر» نام می‌نهی!؟

این وصف روزگار ماست!

و من نمی‌دانم تا کی باید از مواردی چنین سخن گفت و با «تهاجم فرهنگی» توجیهش کرد!

پس جایگاه عقل کجاست در این میانه!؟

مگر می‌شود تمامت این فاصله از دین را که روز به‌روز به درازایش افزوده می‌گردد، به حساب جهل نسبت به حقیقت نوشت!؟

مگر می‌شود فریاد «وا اسلاما» سر داد و از تهاجم فرهنگی نالید، اما باز هم خریدهایی چنین کرد و در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن، هدیه‌هایی از این دست را به دیده‌ی منت نهاد!؟

مگر می‌شود...!؟

نکته‌ای هست درخور اذعان، و آن این که منظور از تورهای طرح‌دار، اولین مدل‌های این سری از چادرها نیست! چادرهای طرح‌داری که فقط طرح داشتند و طرح شان هم با نخ مشکی ساده روی چادر نقش بسته بود. نه نازک و بدن نما می‌نمودند و نه براق بودند که جلب توجه بکنند. چادری هم اگر بخواهد ذیل عنوان «چادر طرح‌دار» به عنوان پوشش مطرح شود، لابد باید همین‌گونه باشد که تمام خصوصیاتش، ویژگی‌های همان چادر ساده و دوست‌داشتنی خودمان باشد، ولو طرح‌دار!

حجابی غیر از این اگر بخواهد جای چادر را بگیرد، ما مردتر از تمام مردان روزگار، در مقابلش صف‌آرایی خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت كه میراث حضرت مادر به یغمای عدم برود!

خواهرم؛

می‌شود من و تو، هم‌دل و هم‌پیمان شویم و هر گونه استفاده از این حجاب مضحک را بر خویشتن خویش، در وهله‌ی اول و بر خویشاوندان خود، در مراحل بعد، حرام بشماریم!

می‌شود من و تو داغ درآمدزایی‌هایی از این دست را بر دل دشمن بگذاریم!

سخنم را بپذیر...

بیا خودمان را تحریم کنیم!




تاریخ: 27 / 8 / 1392برچسب:گوناگون,گوناگون20,حجاب,چادر,
ارسال توسط پایبند

با چادرم، دوباره متولد شدم


سال‌های زیادی بود که دلم می‌خواست چادری شوم، درست از زمانی که دوره راهنمایی درس می‌خواندم، با توجه به اینکه مادر مهربانم نیز چادری هستند، خیلی دوست داشتم هم مانند مادر دنیایی‌ام باشم، هم مادر معنوی‌ام و مادر تمام عالم، حضرت فاطمه (س).


مغرب میں حجاب ، آیۃ اللہ خامنہ ای کے نقطہ نگاہ سے

ابتدا خدا را شاکرم که سعادت چادر به سر کردن را یافتم و دوم، مدیون الطاف مادرم حضرت فاطمه زهرا (س) هستم که نظری به این حقیر انداخت و یاریم کرد؛ و سوم، مدیون فداکاری‌های مادرم که سال‌های سال دخترش را با جان و دل، نگهداری کرده است. سال‌های زیادی بود که دلم می‌خواست چادری شوم، درست از زمانی که دوره راهنمایی درس می‌خواندم، با توجه به اینکه مادر مهربانم نیز چادری هستند، خیلی دوست داشتم هم مانند مادر دنیایی‌ام باشم، هم مادر معنوی‌ام و مادر تمام عالم، حضرت فاطمه (س).

چندین بار هم با مادرم مسئله چادری شدنم را مطرح کرده بودم، ولی وقتی خودت میدانی که انجام تمام کارهایت به عهده فرشته مهربانی به نام مادر است، شرم می‌کنی از اینکه کارش را بیشتر کنی و احیاناً زحمتش را بیشتر! وقتی سال‌های سال روی صندلی چرخ دار بنشینی، دنیایت با دنیای دیگران کمی متفاوت می‌شود.

بحث ترحم و دلسوزی نیست، دنیایت از این جهت متفاوت می‌شود که سعی می‌کنی تا حد توان به همدل همیشگی‌ات، مادر، کمتر زحمت بدهی، سعی می‌کنی خواسته‌هایت را متعادل کنی، سعی می‌کنی روی برخی خواسته‌هایت پا بگذاری چون مطمئنی که رسیدن به خواسته‌ات، باری بیشتر روی دوش دیگری می‌گذارد...

جابجا کردن فرد دارای معلولیت جسمی – حرکتی، آنقدر مشکلات خاص خودش را دارد که با بازگو کردنش، کتاب‌ها نوشته می‌شود، وقتی می‌دیدم که حمل و نقل من با ویلچر (صندلی چرخ‌دار) به اندازه‌ی کافی سخت هست، آن هم با شرایط جسمی من که همیشه درد همراهم است، دردهای استخوانی و جسمی... دلم نمی‌آمد مشکل جمع و جور کردن چادرم نیز به کارهای مادرم اضافه شود، سال‌های سال، مدام به دلم تلاطم می‌افتاد که چادری شوم، اما وقتی یاد جابجایی‌هایم می‌افتادم، سرد می‌شدم؛ و مطمئنم شیطان این کار را می‌کرد، ولی ناگفته نماند که سخت است مستقل نبودن در کارهای شخصی. بگذریم!

قبل از چادری شدن هم حجابم خوب بود، همیشه مقنعه داشتم و پوشش مناسب را رعایت می‌کردم، اجباری در این کار نبود، بالاخص که به خاطر شرایط خاص من، خانواده به من کاری نداشتند و سخت نمی‌گرفتند. همه تصور می‌کردند چون معلول هستم، پس آنقدر هم نباید مقید به حجاب کامل باشم، همین که تا حدودی رعایت کنم کافیست. ولی من همیشه از این مسئله شاکی می‌شدم و می‌گفتم: «چرا؟ لابد فکر می‌کنید چون معلول هستم کسی هم به من نگاه نمی‌کند؟ لابد تصور می‌کنید دل نامحرم هم برای من و امثال من می‌سوزد و با دید ترحم، به ما نگاه گناه آلود نخواهند داشت؟»

سال قبل روی تصمیمم برای چادری شدن، خیلی فکر کردم، دیگر خسته بودم از اینکه دلم بخواهد منتظر مولایم مهدی (عج) باشم، ولی حجابم کامل و برتر نباشد.

 

خیلی حرص می‌خوردم از این تصورات غلط! باور بفرمایید كه این معضلات، هنوز هم بین باورهای غلط رایج است، اما من کم نمی‌آوردم. تا حد توانم رعایت می‌کردم و کتمان نمی‌کنم که گاهی نیز کوتاهی‌هایی داشتم، (خدا مرا ببخشد) اما وقتی آن روایت را می‌خواندم که حضرت زهرا (س) حتی در برابر نابینا هم حجاب می‌گرفتند و وقتی پدرشان رسول خدا (ص) می‌گفتند او نابیناست، مادرمان پاسخ می‌دادند: او نمی‌بیند، من که می‌بینم، و او حتی بوی مرا نیز حس می‌کند؛ تنم می‌لرزید از این همه عظمت، از این همه ایمان، از این همه استواری زهرا (س). پس چرا باید به خاطر معلولیت، خودم را آزاد می‌دانستم و خودم را معذور می‌کردم از وظیفه الهی‌ام!؟

سال قبل روی تصمیمم خیلی فکر کردم، دیگر خسته بودم از اینکه دلم بخواهد منتظر مولایم مهدی (عج) باشم، ولی حجابم کامل و برتر نباشد، ناگفته نماند که مشکلات روحی هر از گاهی نیز داشتم، تنها من نیستم، همه مشکلاتی دارند، من هم مانند همه و مانند دیگران، مشکلات خاص خودم را داشتم و گاهی نا امیدی و سستی، سایه می‌افکند روی اراده‌ام!

درمانده بودم و نمی‌دانستم چطور مقابله کنم با یکنواختی زندگی‌ام، توسل کردم به حضرت زهرا (س)، و از مادرمان خواستم کمکم کنند تا بتوانم منتظر کوچکی برای فرزندشان مهدی (عج) باشم، علاوه بر آرزوی چادری شدن، به مادرمان توسل کردم تا روحم را شفا دهند، تا شفاعتم کنند، شفاعت روحی که با وجود مشکلات جسمی فراوان مادرزادی، همیشه با توکل به خدا، با تمام کمبودها مقابله کرده است، و از نظر دیگران، دارای اراده‌ای محکم است، اما همان دیگران نمی‌دانستند که شبانه روز در چهاردیواری خانه ماندن، حرکت نداشتن، بکنواختی و دردهای جسمی، چه می‌کند با روح و اراده!

همان دیگران نمی‌دانستند مشكل فقط جسم نیست، بلکه روح است، روح که با قدرت باشد، جسم فانی هم با قدرت می‌شود، دردها نیز تحملش آسان می‌شود، اما چه کنم که من نیز انسانم و گاه ضعیف و کم توان! حدیث بانویم فاطمه زهرا (س)، آب سردی بود بر داغ چندین ساله‌ام. وقتی مادرم فاطمه (س) می‌فرمایند: «نزدیک‌ترین حالات زن به خدا آن است که ملازم خانه خود باشد و بیرون از خانه نشود»، من چه داشتم برای گفتن؟ من که توفیق اجباری خداوند نصیبم شده است، دلم هم بخواهد زود به زود بیرون بروم، نمی‌توانم، نه اینکه خانواده مرا نبرند، نه؛ دردهایم اجازه نمی‌دهند، بیشتر از چند ساعت نمی‌توانم روی صندلی چرخ‌دار بنشینم، مدام باید استراحت کنم و چه توفیقی بهتر از اینکه به نزدیک‌ترین حالت زن به خدا، نزدیکم!؟ البته حضور اجتماعی زنان، ضروری است و این حالت برای من که شرایطم استثنائاً این‌طور ایجاب می‌کرد، جرقه‌ای می‌زد بر امیدواری‌ام!

یہودیت و نصرانیت میں حکم حجاب

باور بفرمایید این‌ها را که می‌نویسم، بغض گلویم را می فشارد، این‌ها کار من نبوده، این‌ها لطف الهی بوده و نظر حضرت زهرا (س) که دلم را روشن به نور ایمان کرده‌اند! من بنده خوب خدا نیستم، بلکه بنده‌ای سراپا تقصیرم، ولیکن خدا را شکر می‌کنم که انس تنهایی‌هایم، قرآن و سخنان ائمه معصومین (ع) و تا حدودی، مطالعه در زمینه‌ی مولایم مهدی (عج) است و انتظار؛ گاهی نیز می‌نویسم و شعری برای مادرم زهرا و مولایم مهدی (عج) و انتظار یارمان می‌سرایم؛ انتظار یاری که درمان تمام دردهای دنیاست! هر چند که در این زمینه نیز خیلی کوتاهی می‌کنم.

پارسال در سن 31 سالگی، سالروز ازدواج مادرم حضرت زهرا (س) و پدرم مولا علی (ع)، تصمیمم را عملی کردم. از چند روز قبل از این روز، با مادرم جدی صحبت کردم و گفتم می‌دانم همین‌طوری هم جمع و جور کردن کارهای من برایتان مشکل است، ولی آرزویم چادر به سر کردن است، می‌خواهم با این کار، به مادرم زهرا (س) نزدیک‌تر شوم و از خانم بخواهم دعایم کنند تا بتوانم به داشته و نداشته‌ام شکر گویم، می‌خواهم فاطمه (س) یاری‌ام کند تا عاشق خدای فاطمه شوم، می‌خواهم حس چادر خاکی مادر، دلم را شفاء دهد و به آرزویم که همانا پاک شدن و بعد خاک شدن است، برسم ...

مادرم از تصمیمم استقبال کرد و برایم پارچه مشکی خرید و به خیاط داد كه برایم چادر بدوزد. وقتی چادرم آماده شد، اشک در چشمانم حلقه زده بود، مادرم می‌خواست چادر را سرم کند، گفتم دست نگهدار، اول وضو گرفتم، بعد چادرم را سر کردم. امیدوارم گفتن حقیقت، ریا نشود ولی با اعتقاد شروع به چادری شدن کردم، چادر در نظرم حرمتی داشت که سال‌های سال برای چادری شدنم، دنبال لیاقت در خودم می‌گشتم تا روزی برسد که با جان و دل، شروع به این کار الهی کنم ...

اولین باری که دوستانم مرا چادری دیدند، خیلی تحسین کردند و از آن به بعد، وقتی بیرون می‌روم، نگاه‌های دیگران که همیشه آزاردهنده است برای معلولین، دیگر آزارم نمی‌دهد، زیرا احساس می‌کنم افتخاری روی سرم است که تمام نداشته‌های جسمی‌ام در برابر حرمتش، هیچ است! در دلم می‌گویم تمام جسم و جانم فدای حرمت و عظمت چادر خاکی مادرم زهرا...

از وقتی چادری شده‌ام و خدا کند که به مادرم نزدیک‌تر شده باشم، دیگر خجالت می‌کشم از روزهایی که غصه‌ی نقص جسمم را می‌خوردم، چرا که مادرم زهرا، پهلوی شکسته‌اش را زیر حرمت چادر نگهداشت تا مولایم علی، غصه نخورد برای غم زهرا، آن وقت دردها و شکستگی‌های جسم من که چیزی نیست در برابر یاس شکسته‌ی مولا علی ... جانم به فدای فاطمه زهرا... امیدوارم حضرت زهرا مرا ببخشند اگر کوتاهی و اشتباهی داشتم در بیان حرمت چادر ...




تاریخ: 27 / 8 / 1392برچسب:گوناگون,گوناگون20,حجاب,چادر,
ارسال توسط پایبند

در بخشي از برنامه ويتامن 3 سید مهدی سید صالحی مهاجم تيم پرسپوليس مهمان برنامه بودند و راجع به حوزهٔ فوتبال صحبت کردند.

در بخشي از برنامه ويتامن 3 سید مهدی سید صالحی مهاجم تيم پرسپوليس مهمان برنامه بودند و راجع به حوزهٔ فوتبال صحبت کردند.هدف از دعوت آقای سید صالحی موضوع دیگري هم بود.این كه آقای سید صالحی مداح اهل بیت هم هستند.ايشان در اين برنامه زنده و در روز سوم محرم هم مداحی کردند که متن مداحی در زير نوشته شده است:

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک

السلام علیک یا اهل بیت النبوه آقام آقام آقام آقام...
استغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم الرحمن الرحیم

ذوالجلال و الاکرام واتوب الیه

تموم عالم می‌دونند که دخترا بابائیند

تموم عالم می‌دونند که دخترا بابائیند

بابا نیاند نمی‌خوابند منتظر لالئیند

منتظر لالئیند

بابا دیگه نمی‌گم باباجون برام یه گوشواره بخر

فقط یه آرزو دارم منم برم منم برم

لالا لالا لالا

اما اینجور بگیم لالا لالا لالا

باباش می‌اد باباش می‌اد صدای کفش پاش می‌اد

لالا لالا لالا

عمریست زهجران تو من حوصله کردم از داغ فراغ تو به یزدان گله کردم

یابن الحسن آقای خوبم

آقام آقام آقام آقامه

یا علی مدد




ارسال توسط پایبند

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 66
بازدید دیروز : 1146
بازدید هفته : 1631
بازدید ماه : 6526
بازدید کل : 2231255
تعداد مطالب : 811
تعداد نظرات : 379
تعداد آنلاین : 2

Free counters! .............