سرگذشت کسی که هیچ کس نبود (حسین پناهی)

مصاحبه خواندنی و شیرین حسین پناهی در اردیبهشت ۶۹! +عکس

***

می دانــی ، یک وقتهایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسـی " تعطیــل است"
و بچسبانــی پشت شیشـه ی افکارت..!
باید به خودت استراحت بدهـی ، دراز بکشـی ، دست هایت را زیر سرت بگذاری ،
به آسمان خیــره شوی و بی خیال سوت بزنی..!
در دلت بخنـدی به تمام افکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند،
آن وقت با خودت بگویـی: " بگـذار منتظـر بمانــند...
در زنــدگـی گـاهـی باخته ام!
گاهی با کسـی ساخته ام!
گاهـی گریه کرده ام!
گاهی بخشیـده ام!
گاهـی فریب خورده ام!
گاهـی افتاده ام!
گاهـی در تنهایـی مرده ام!
اما حال زمانش رسیده که بگویـم :
من از تمام اینها درس آموختـه ام!
اکنون خوشحــالـم که خودم هستـم !
شایـد ساده باشــم !
اما صادقــم...
من خـــودم هستـم و همین برایــم کافی ست...!
" زنده یاد حسین پناهی"



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , ,
:: برچسب‌ها: حسین پناهی , می دانی , تعطیل است ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : 4 / 3 / 1397
شهردار ذلیل شده ، باکری

باران تازه قطع شده بود . مهدی از پنجره اتاقش به خیابان نگاه می کرد .جویها لبریز شده و آب در خیابانها و کوچه ها سرازیر شده بود .مهدی پشت میز نشست . پرونده ای را که مطالعه می کرد بست .در اتاق زده شد و نور الله وارد اتاق شد . هول کرده بود . مهدی بلند شد و گفت : چه شده نور الله ؟

نور الله پیشانی اش را پانسمان کرده بود . با هول و ولا گفت : سیل آمده آقا مهدی. . .سیل !
مهدی سریع گوشی تلفن را برداشت . چند دقیقه بعد گروههای امداد به سرپرستی مهدی به سوی محله مستضعف نشینی که گرفتار سیل شده بود راهی شدند . تمامی محله را آب پوشانده بود . حجم آب لحظه به لحظه بیشتر می شد . مردم هراسان و باشتاب به کمک مردمی که خانه هایشان گرفتار سیل شده بود می آمدند . آب در بیشتر نقاط تا کمر مردم بالا آمده بود . سقف بعضی خانه ها هوار شده بود روی سرشان و تیرکهای چوبی شان بیرون زده بود .گل و لای و فشار شدید آب گروههای امدادی را اذیت می کرد . مهدی پرجنب و جوش به این طرف وآنطرف حرکت می کرد وبه امدادگرها دستور می داد . چند رشته طناب از اینطرف خیابان به آنطرف کشیده شد . مهدی و چند نفر دیگر در حالی که فشار آب می خواست آنها را ببرد طناب را گرفتند و خود را به سختی به آنطرف خیابان رساندند . چند زن و کودک روی بامی رفته بودند و هوار می کشیدند . نیروهای امدادی با سعی و تقلا به کمک سیل زدگانی که وسایل ناچیزشان را از زیر گل و لای بیرون می کشیدند شتافتند .

مهدی به خانه ای رسید که پیرزنی در حیاطش فریاد می کشید . مهدی در را هل داد . آب تا بالای زانوانش رسیده بود . پیرزن به سر و صورت  می زد . مهدی گفت : چه شده  مادر جان ؟ کسی زیر آوار مانده ؟ پیرزن که انگار جانی تازه گرفته بود با گریه و زاری گفت : قربانت بروم پسرم ...خانه و زندگی ام زیر آب مانده کمکم کن ! چند نفر به کمک مهدی آمدند . آنها وسایل خانه را  با زحمت بیرون می کشیدند و  روی بام  و  گوشه حیاط  می گذاشتند .  پیرزن گفت : جهیزیه دخترم توی زیرزمین مانده . با بدبختی جمعش کرده ام . مهدی رو به احمد و هاشم کرد و گفت : یا الله زود جلوی در سد درست کنید ! احمد و هاشم سدی از خاک جلوی در خانه درست کردند . راه آب بسته شد . مهدی به کوچه دوید . وانت آتش نشانی را پیدا کرد و به طرف خانه پیرزن آورد . چند لحظه بعد شیلنگ پمپ در زیرزمین فرو رفت و آب مکیده شد . پمپ کار می کرد و آب زیرزمین لحظه به لحظه کم می شد . مهدی غرق گل و لای شده بود . پیرزن گفت : خیر ببینی پسرم . . .یکی مثل تو کمکم می کند آنوقت شهردار ذلیل شده از صبح تا حالا پیدایش نیست . مگر دستم بهش نرسد . . . مهدی فرش خیس و سنگین شده را با زحمت به حیاط آورد . اگر دستم به شهردار برسد حقش را کف دستش می گذارم . چند ساعت بعد جلوی سیل بطور کامل گرفته شد . مهدی پمپ را خاموش کرد و پیرزن هنوز دعایش می کرد . گروههای امدادی پتو و پوشاک و غذا بین سیل زده ها تقسیم می کردند . مهدی رو به پیرزن گفت : خب مادر جان با من امری ندارید ؟ پیرزن گریه کنان دست رو به آسمان بلند کرد و گفت : پسرم ان شاء الله خیر از جوانی ات ببینی . برو پسرم دست علی به همراهت . خدا از تو راضی باشد . خدا بگویم این شهردار را چه کند . کاش یک جو از غیرت و مردانگی تو را داشت . مهدی از خانه بیرون رفت . پیرزن همچنان او را دعا می کرد و شهردار را نفرین !



:: موضوعات مرتبط: اجتماعی فرهنگی , دفاع مقدس/شهدا , ,
:: برچسب‌ها: مهدی باکری , سیل , شهردار , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : 30 / 1 / 1397
بارک الله بیزیم اوغلان/کریمی مراغه ای

اوغلانلار ایچینده بارک الله بیزیم اوغلان

بیر دسته قزل گول دی ماشا الله بیزیم اوغلان

هچ صنعته علم و ادبه رغبتی یوخدور

بیر درّ گرانمایه دی هیچ قیمتی یوخدور

پاکیزه بیر اوغلان دی فقط غیرتی یوخدور

جرئتده پشیک حیله ده روباه بیزیم اوغلان

اوغلانلار ایچینده بارک الله بیزیم اوغلان

مکتب ندی مذهب ندی مسلک ندی قانماز

وورّام دوگه رم هچ سوزیمه ذرّه جه قالماز

بیر گون اوتوزار بیر گون اوتار هچ ایشیم اولماز

بیر اوددی دوشوب جانیمه واه واه بیزیم اوغلان

اوغلانلار ایچینده بارک الله بیزیم اوغلان 

هر دم گوره سن که یوزیمه بیر قاضیلاندی

باش ویرمرم الدن سالارام تازه جواندی

بئینی دولی قاندی هله جاهلدی ناداندی

میخانیه ده تازه تاپوپ راه بیزیم اوغلان

وردوقجا نصیحت گوره سن آغزنی اگدی

بیر سوز دیرم تز گوره سن قلبینه دگدی

بیر پارچا تکبّر، دیسن بس قوری بگدی

افلاک کمالاته اولان ماه بیزیم اوغلان

هر دم دیرم آی بالا بسدور داخی ال چک

گل منله گیداخ مسجده یا مکتبه گوچک

اوچ یاندان آتاللار یوزیمه بوللی توپورجک

گاهی آناسی گاه باجیسی گاه بیزیم اوغلان

هر بیر زادی تکمیلدی اما پولی یوخدور

بیر دایچادی افسوس بلینده چولی یوخدور

بو مرثیه مجلیسلرینه هیچ یولی یوخدور

چوخ قورخورام آخر اولا گمراه بیزیم اوغلان

ایمدی نه ادب وقتیدی بو تازه جوانین

بولمور هله کیفیّتنی یاخشی یامانین

نیلوم بابا وضعی بله دور ایمدی زمانین

اوغلانلارا نسبت گنه والله بیزیم اوغلان

گر گلسه بو بایرام دوزه لر یرمیه یاشی

منله دولانوب ایمدیه تک امر و معاشی

بیر جوت دو قلاسه بوغی بیر بوکسری باشی

باخ گور نجه اوغلاندی سن الله بیزیم اوغلان

باش قوشمارام اصلا ایله گلدی بله گیتدی

تای توشلارینان دوردی قوشولدی چوله گیتدی

میخانیه گیتدی مثلا دندله گیتدی

عیبین دوشونر ایستسه الله بیزیم اوغلان

یومیّه بونون جیره سیدور بش قوطی سیگار

هاردا قازانور هاردا چکور ایلمز اظهار

هاردا اوتورور هاردا دورور آخ نه ایشیم وار

اما دادانوب تریاکا گاه گاه بیزیم اوغلان

اوّلدن ایله خوشلامادی درس کتابی

بیلدی بو یالان علملرین یوخدی ثوابی

ایمدی تاری حفظ ایلیه جیب گیردی حسابی

هر حیله ده هر فنّده آگاه بیزیم اوغلان

آنجاق نگران قالما کریمی کفی سازدی

بیر بیله که تعریف ایلدیم بیل گنه آزدی

بیر خوش دانشان مرت ایلین مسخره بازدی

قاه قاه گنه قاه قاه گنه قاه قاه بیزیم اوغلان!

بیر دسته قزل گلدی ماشا الله بیزیم اوغلان



:: موضوعات مرتبط: اشعار ترکی , ,
:: برچسب‌ها: بارک الله بیزیم اوغلان , کریمی مراغه ای ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : 11 / 1 / 1397
تسلیمِ تقدیر

برای چیزی که قادر به تغییر آن  نیستی ؛ باید از کنارش بی سر و صدا رد شوی

دست و پا زدن بیشتر ، تو را  اسیر خواهد کرد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : 16 / 12 / 1396
منتسب به سقراط

« بدترین نفرت ، گاهی از عشقی عمیق نشات می گیرد.»
« مراقب بی ثمری زندگی پرمشغله باشید.»
«آنقدر بر مال دنیا حریص مباش که از مفقود شدنش اندوهناک شوی.»
«اثر حکمت آنگاه در شخص حکیم ظاهر شود که خویشتن را حقیر و ناچیز شمارد.»
«ازدواج کنید،اگر زن خوبی نصیبتان شد خوشبخت می‌شوید و اگر زن بد‌اخلاقی نصیبتان شد فیلسوف می‌شوید.»
«اگر خاموش باشی تا دیگران به‌سخنت آورند بهتر از این است که در حال سخن‌گفتن دیگران خاموشت کنند.»
«با نادان تواضع کردن هم‌چنان است که حنظل را آب دادن، چندان که آب بیشتر یابد، بار تلخ‌تر دهد.»
«عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می‌برد.»

 



:: موضوعات مرتبط: اجتماعی فرهنگی , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : 13 / 10 / 1396

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 163 صفحه بعد